دختری در ماه
شعرا مال خودمه (اگه نباشه حتما مینویسم که نیست !!!!)
یکشنبه 27 آذر 1384
شکرت ای آفریدگار او

شکرت ای آفریدگار او

هزاران هزار بار شکرت ای خدای بزرگ

که آفریدی آسمان آبی را

و جنگل سبز را

وپائیز زرد را...

تو آفریدی گلهای نرگس را

و سپیدی صبح را. و سیاهی شب را

ماه را- عشق را- نور را

و هزاران هزار بار شکرت که نعمت هایت بیشمارند

و هزاران هزار بار شکرت که آفریدی مرا

وقلب مرا و عشق مرا و همشان را درونم جاودانه ساختی

پس من هم بینهایت طلب شده ام و جاودانه

وتا همیشه خواهم ماند حتی اگر جسم خاکی ام را

نظاره گر نباشند

وعشق در تمامی وجودم شعله میکشد

عشق به تو و به دنیای تو

عشق به آسمانت وهر که مثل آن آبیست

عشق به جنگلت و هرچه مثل آن سبز است

و عشق به تک تک قدم هایی که نهاده میشوند

به روی برگهای زرد پائیزیت

پس من عاشقم عاشق تمامیت

وتمام اینها خدای من بعد از تو

در کسی خلاصه میشود که همشان را بیادم آورد

پس من عاشقم...

عاشق دلی کوچک ولی دریایی

عاشق دو چشم آسمانی

عاشق روحی سبز

که حال به سان برگهای زرد پائیز

هر لحظه ممکن است زیر قدمهایی خرد شود

پس خدای من نگهدارش باش 

همانگونه که نگهدار تمام عالمی.

الهی آمین ... .


جمعه 25 آذر 1384
بیم فرو ریختن (فاضل نظری)

بیم فرو ریختن

 

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه ! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

 

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

 

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

 

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

 

باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست

                                                                          ( فاضل نظری)

                                                       


پنجشنبه 24 آذر 1384
عشق- زمان

                                                                   

 اگر عشق - عشق باشد 

                               زمان حرف احمقانه ایست.               

                                                                           ( فروغ )


دوشنبه 21 آذر 1384
عاشق و معشوق

عاشق و معشوق

و خداوند ابتدا عشق را آفرید و سپس عاشق را... .

عاشق به سراغ خدا رفت و برای عشقش طلب معشوقی کرد. خدا سعی کرد او را منصرف کند. برایش دلایل محکمی آورد اما او عاشق بود. عاشق با داشتن عشق نیاز به دلیلی دیگر نداشت.وتنها چیزی که می خواست معشوقی بود با تمام عشقش... . خدا میدانست اگر معشوقی باشد عاشق به عشق ورزیدن نیاز دارد . ولی خدا این یکی را برایش در نظر نگرفته بود!!! اما با اصرارهای عاشق و گله های او راضی شدتا معشوقی آورد. حال عاشق بود سرشار از عشق - معشوق هم بود در طلب عشق اما اینجا یک چیز کم بود! یک اتصال محکم و عمیق و آن عشق ورزیدن بود.مدتها طول میکشید تا خدا عشق ورزیدن را به عاشق بیاموزد . تا قبل از آوردن معشوق بارها و بارها سعی بر این داشت که به عاشق بفهماند باید عشق ورزیدن را بیاموزد اما عاشق از آنجایی که عاشق است واز اسمش هم پیداست حتی اجازه نداده بود خدا در مورد عشق ورزیدن با او صحبت کند. او عجله داشت میخواست بداند معشوق چگونه است در برابر او !

اما انگار معشوق بیچاره میدانست چگونه باید عشق بورزد. گویا خداوند در همان هنگام خلق او او را با عشق ورزیدن آشنا کرده بود . اما دیگر فرصتی نبود برای تعلیم دادن عاشق و عاشق همانگونه بی سواد از عشق ورزیدن باقی ماند! ولی معشوق را میدید که چگونه به او عشق می ورزداما او دیگر زمان یادگیریش گذشته بود . دیگر نمی توانست خوب فرا گیرد.

معشوق سالهای سال تلاش کرد اما به هیچ نتیجه ای نرسید. اینگونه بود که او زجر میکشید و عاشق خوشحال و سرمست از این بود که معشوقی را که می خواسته بدست آورده و فکر میکرد واقعا چه کامل است با داشتن معشوق و عشق ! و معشوق با گذشت زمان پیرتر و فرسوده تر می شد و مانند شمعی میسوخت تا زمانی که خود نیز عشق ورزیدن را از یاد برد -نه تنها عشق ورزیدن را بلکه همه چیز را از یاد برد و به سکوت رسید . سکوتی ابدی... .

حال عاشق به تمام اشتباهاتش پی برده بود . اما دیگر برای همه چیز دیر شده بود. عاشق دوباره در جای اول خود قرار قرار گرفته بود. دوباره بدون معشوق شده بود. اما اینبار حتی حتی نمی توانست جبران کند . باید مانند قبل سکوت می کرداما اینبار نه از روی رضایتی که داشت بلکه سکوتی تلخ به خاطر تمام حماقت هایی که کرده بود. (( آیدا))


یکشنبه 20 آذر 1384
انتظار...

انتظار...

در انتظار چشمانت دانه دانه اشکهایم جاری شد

و در سکوت لبهایت هزاران بار فریاد زدم

در التماس دستانم مرا از خود راندی

و هیچگاه مرا شریک غم هایت ندانستی

و آنقدر ملتمسانه تو را نگریستم

و در پس سکوت تو گریستم

تا آرام آرام خاموش شدم

و سکوت همه جا را فرا گرفت

و همه جا آنقدر ساکت شد

که دیگر هیچکس صدای فریادهای مرا نشنید... .


   1      2      3      4    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
۱) خیلی مهم نیست بدونی من کیم ! مهم اینه که بفهمی چی میگم !
۲) این جا یه وبلاگه و من نویسنده ی یه وبلاگ ! فقط همین ...
۳)این یه موردو با توام که میای اینجا رو میخونی و میری .. حالا هر کی میخوای باشی باش . فقط بدون اینجا یه کتاب رمان نیست که بخونی و بگی به به یا اه اه و بری ... وقتی میخونی باید حرفی برای گفتن داشته باشی .. حالا ممکنه همیشگی نباشه اما میتونه تو ۱۰ بار دو بار باشه ! اینجا یه وبلاگه و من قسمت نظراتشو واسه ی تو باز گذاشتم .اگر حرف بزنی منم بیشتر میفهمم .. خیلی چیزها رو ... منم یاد میگیرم ! پس اگر میای حرف بزن .. اگر میخونی بنویس ... وگرنه نیا ! ( ناراحت نشو اما من بدم میاد که حرف بزنمو طرف مقابلم همینجوری برو بر منو نگاه کنه بدون هیچ عکس العملی!!)
۴) من هیچ وبلاگی رو لینک نمیکنم مگر اینکه مورد تائیدم باشه . به نظر من این لینک گذاشتن ها یه جور تبلیغ به حساب میاد و من چیزی رو تبلیغ میکنم که ازش راضی باشم و مورد استفاده ام باشه .. پس لطفا از من نخواین که لینکتونو اضافه کنم :)
۵) از من برای گذاشتن لینکم اجازه نگیرین ..اگر دوست داشتین خبر بدین .. اما اجازه لازم نیست ..:)
۶) هر چیزی که اینجا میخونین خیلی بزرگش نکنین ! اینجا تمام زندگیه من نیست پس قضاوت هم نکنین .. سعی در شناخت بیش از حد من هم نکنین ..
۷) متشکرم :)
شناسنامه کامل من...
دی 1386
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 49886