دختری در ماه
شعرا مال خودمه (اگه نباشه حتما مینویسم که نیست !!!!)
پنجشنبه 29 دی 1384
سوال ...

 

تنهایی چه قدر خوبه. چه قدر خوبه که هیچکس آدم رو نشناسه و آدم تنها باشه. چه قدر خوبه که کسی صداتو نشنوه ! حتی کسی نبیندت. حسه جالبیه کاشکی میشد همینطوری باشه عالی بود.  شایدم خیلی خوبم نبودا ! نمیدونم  فعلا که خیلی دلم مخواد تنها باشم ... .

دارم به این فکر میکنم واقعا من خودمو جه قدر دوست دارم. احساس میکنم قبلا بیشتر دوست داشتم. انگار الا خیلی دوست ندارم. اصلا انگار هیچ کسی رو دوست ندارم. نه به خودم اهمیت میدم نه به بقیه. اصلا مهم نیست . اه یه مدلیم ... مخم پره دلم میخواد خالیش کنم دلم میخواد بنویسم. ولی انگار هیچ جهتی نداره انقدر بی جهته که حتی نمیشه خالیش کرد .حالا اصلا بیخیال .

یه سوال از پسرا میپرسم لطفا هر کی خوند حتما جوابمو بده خیلی برام جالب شده دلم میخواد بدونم البته خب دخترا اگه نظری دارن خیلی خوشحال میشم که بدونم .

لطفا جوابمو بدین و نگینم نه یه همچین چیزی نیست حالا ممکنه استثنایی هم وجود داشته باشه ولی بیشتر مواقع همینطوره !!!

خیلی دلم میخواد بدونم چرا وقتی یه دختر به یه پسر ابراز علاقه میکنه پسره سری جبهه میگیره و تغییر میکنه؟؟؟


دوشنبه 26 دی 1384
بهانه! ـ رد پا

بهانه !

خدا با قلم کوتاه سرنوشت

تقدیر مرا بر روی پیشانیم نوشت

آنقدر نوشت تا قلم تمام شد!

انتهای بعضی از نوشته ها

به سه نقطه ختم شد

این به آن معنا بود که خود بنویس از سرنوشت !

و حال من به آن سه نقطه رسیده ام

ولی قلمی نیست برای نوشتن

اگر هم باشد من پاکن میخواهم

تا تغییرشان دهم

اما نمی شود ... !

کاش میشد خطشان زد

اما فقط باید نوشت ! آن هم از حفظ

نوشتنی که حال حتی قلمی برایش نیست

فقط باید نوشت آن هم از حفظ !!!

 


رد پا ...

با تمام وجود در دل من تابیده شدی

طوری که حتی رقص نور ماه فراموش شد

قدم های ثابت و استوارت را در زندگی ام گذاشتی

و رد پایی عمیق از تمامی این قدم ها باقی ماند

لبخندی قاب شده در تک تک صفحات دفتر خاطراتم چسباندی

و دو چشم نافذت در روزهای زندگی ام نفوذ کرد

و راه را برایم به انتها رساند قامت بلند و استوارت

و گرمای شانه های آهنینت فقط در دستانم حس میشد

و فقط خاطراتی باقی ماند و همان دو چشم قاب شده

و لبخندی ... .

 


شنبه 24 دی 1384
بی وجود!

سلام

خوبین؟من که خوب نیستم! خوب بودما یه دفعه بد شدم. ای بابا میدونم خسته میشین من نقدر ناله میکنم ولی دست خودم نیست ! البته دست خودم نیست حرف قشنگی نیست ولی خب به جز این حرف دیگه ای ندارم که بگم در این موارد!!! خیلی دارم اشتباه میکنم ولی حتی حوصله ی سرزنش کردن خودمو ندارم. زدم به بیخیالیه کامل این اصلا خوب نیست ولی خب هست دیگه!!

از یه سری آدما بدم میاد .از خیلی از ادما بدم میاد . شایدم یه جاهایی از همشون بدم میاد.

به سوال بدون جواب دارم. البته سوال یعنی در اصل (چرا) اونم از نوع بدون جوابش .ولی این چراء الان خیلی برام مهمه . چرا بعضیا به خودشون اجازه میدن با احساسات آدم بازی کنن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعدشم خیلی راحت بهت بگن که تقصیر من نبوده! به نظر من به  اینا میگن آدمای بی مسئولیت.البته خیلی چیزای دیگه هم بهشون میگم!!!

احساس میکنم خیلی ضعیف شدم. خیییییییلی. ولی دوباره قوی میشم. میدونم که میشم مطمئنم. خودمم باید کمک کنم اصلا خودم فقط میتونم کمک کنم. خیلی کارا دارم خیلی هدفا .به خیلی جاها باید برسم. من دوباره قوی میشم. اینو در خودم میبینم. نباید بذارم یه آدم عوضی یه آدمی که حتی در خودش وجودی رو نمیبینه. یه آدم بی وجود و یا حتی خیلیای دیگه که ممکنه عین اون باشن زندگیه منو خراب کنن . من یه همچین اجازه ای رو به کسی که هست نمیدم چه برسه به یه آدم بی وجود.

آخیش چه لقب خوبی برات پیدا کردم. خیلی بهت میاد . واقعا که برازندته. بی وجود !


چهارشنبه 21 دی 1384
کاش...

کاش ...

آه... کاش ماهی تنگ دل تو آب نداشت

کاش پهنای فلک نور ز مهتاب نداشت

کاش دل خسته ی من از دلت آگاه نبود

کاش در دل می پنداشت که جز راه تو هیچ راه نبود

کاش وقتی که دلم از دل تو شد آگاه

می توانست کند ترک تو را دل ناگاه

...........................................

...........................................

...........................................

......................................................  .


یکشنبه 18 دی 1384
یکم متفاوت...

امروز یکم با روزای دیگم فرق داشت دو تا اتفاق جالب برام افتاد . امتحانو که دادیم از مدرسه اومدیم بیرون .یه سری از بچه ها واستاده بودن دم در مدرسه . ساعت حدود 9 بود بچه ها داشتن تصمیم میگرفتن که بریم پاساژ . منم پریدم وسط و گفتم بریم .یکم واستادیم که چند تا دیگه از بچه هام بیان . همینجوری با هم حرف میزدیم که به این نتیجه رسیدیم که آخه کله ی صبحی بریم پاساژ چی کار کنیم یه دفعه من گفتم خب پس بریم پارک !!! حالا من هیچ وقت پارک نمیرما اصلا از پارک بدم میاد ولی یه دفعه دلم خواست برم دیگه ! چی کار کنم؟! آقا چشمتون روز بد نبیینه یهو همشون باهم گفتن نه پارک؟ اونم الان؟ مگه دیوونه ایم زشته وای وای !!! ولی فقط یه نفر گفت آره خیلیم خوبه اونم دوست همیشه عزیزم نوشزاد بود . خلاصه کلی دم در مدرسه معطل شدیم . منم گفتم آقا خداحافظ ما که رفتیم . با دو تا دیگه از بچه ها که خونشون همون طرف بود راه افتادیم البته پارک نرفتیم ولی همینجوری تا یه جایی رفتیم بعدشم برگشتیم که بریم خونمون دیگه! خیلی پیاده روی رو دوست دارم خیلی زیاد . البته یه تیکه رو ماشین سوار شدیم اونم به خاطر نوشی. اخه گناه داشت دیگه بیچاره! خلاصه سوار ماشین شدیم آقای راننده یه دفعه 2 تا کارت داد به من و نوشی .بالای کارت نقاشیه حضرت عیسی بود و پایین کارت نوشته بود (( خداوند شبان من است.محتاج به هیچ چیز نخواهم بود. در مرتعهای سبز مرا میخواباند- به سوی آبهای آرام هدایتم میکند و جان مرا تازه میسازد )) (( مزمور 23: 1-3)). خیلی برام جالب بود انگار یه لحظه آرامش گرفتم . آرامشی رو که خیلی وقت بود نداشتم .دیگه حرفهای نوشزاد رو هم نمیشنیدم اونم تند تند از انجیل میگفت و شرو کرده بود با راننده حرف زدن من که هیچی  نفهمیدم یعنی نشنیدم !خلاصه به فال نیک گرفتمش. احساس کردم خدا با این کار خواست دوباره بهم یاداوری کنه که همیشه پیشمه و من هیچ وقت تنها نیستم . بعد از اینکه از ماشین پیاده شدیم یه پسر خیلی خوشتیپ و خوشگلی رو دیدیم فقط قدش خیلی بلند نبود من اول قیافشو ندیدم فقط به نوشی گفتم این چه تیپش هنریه .ولی وقتی روشو برگردوند نوشی دیدش یه دفعه گفت آیدا چه قدر شبیه باباته...

آره یه لحظه دیدمش عین جوونیای بابام بود . خیلی دلم براش تنگ شد. دلم میخواست برم واستم روبروش همینجوری نگاش کنم. ولی خب اصلا یه همچین کاری امکان نداشت!!! خلاصه اومدیم خونمون دیگه . اه دوباره خونه تا رسیدم و در و باز کردم حالم گرفته شد یاد همه ی اتفاقاتی که افتاده بود افتادم آه چه بد ... . منم رفتم خوابیدم شاید زیاد فکر نکنم ولی تا خوابیدم فکرای مسخره . خاطرات . یاداوریه گذشته . خوابمم که برد خواب - کابوس . خوابای اون فکر کنم یواش یواش به کابوس تبدیل میشه یه کابوس شیرین و دوست داشتنی البته ... !!! چه قدر حرف زدم !!! هنوز درسم تموم نشده .امتحان دارم مثلا فردا!


   1      2      3    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
۱) خیلی مهم نیست بدونی من کیم ! مهم اینه که بفهمی چی میگم !
۲) این جا یه وبلاگه و من نویسنده ی یه وبلاگ ! فقط همین ...
۳)این یه موردو با توام که میای اینجا رو میخونی و میری .. حالا هر کی میخوای باشی باش . فقط بدون اینجا یه کتاب رمان نیست که بخونی و بگی به به یا اه اه و بری ... وقتی میخونی باید حرفی برای گفتن داشته باشی .. حالا ممکنه همیشگی نباشه اما میتونه تو ۱۰ بار دو بار باشه ! اینجا یه وبلاگه و من قسمت نظراتشو واسه ی تو باز گذاشتم .اگر حرف بزنی منم بیشتر میفهمم .. خیلی چیزها رو ... منم یاد میگیرم ! پس اگر میای حرف بزن .. اگر میخونی بنویس ... وگرنه نیا ! ( ناراحت نشو اما من بدم میاد که حرف بزنمو طرف مقابلم همینجوری برو بر منو نگاه کنه بدون هیچ عکس العملی!!)
۴) من هیچ وبلاگی رو لینک نمیکنم مگر اینکه مورد تائیدم باشه . به نظر من این لینک گذاشتن ها یه جور تبلیغ به حساب میاد و من چیزی رو تبلیغ میکنم که ازش راضی باشم و مورد استفاده ام باشه .. پس لطفا از من نخواین که لینکتونو اضافه کنم :)
۵) از من برای گذاشتن لینکم اجازه نگیرین ..اگر دوست داشتین خبر بدین .. اما اجازه لازم نیست ..:)
۶) هر چیزی که اینجا میخونین خیلی بزرگش نکنین ! اینجا تمام زندگیه من نیست پس قضاوت هم نکنین .. سعی در شناخت بیش از حد من هم نکنین ..
۷) متشکرم :)
شناسنامه کامل من...
دی 1386
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 49904