دختری در ماه
شعرا مال خودمه (اگه نباشه حتما مینویسم که نیست !!!!)
سه شنبه 25 بهمن 1384
فرشته های کوچولو

دیروز دو نفر از جمع 500 نفری- دبیرستان ندای آزادی کم شده . دو تا فرشته ی کوچولو که خودشونم خبر نداشتن دیگه فردایی ندارن و ما امروز خبر دار شدیم .امروز تمام مدرسه گریه میکرد حتی درو دیوارا خدای من چه وضعیتی بود واقعا. دو تا دوست صمیمی ! امروز دفنشون کردن دیگه نیستن . وای خدای من خوشبحالشون تو چه سن خوبی توی پاکی .هنوز پاک پاک بودن .هنوز به کثافت دنیا دچار نشده بودن.

نمیدونم چی بنویسم اما خیلی اعصابمون ریخت بهم. من که هنوز منگم!الان اصلا دوست ندارم به مرگ فکر کنم یا چیزی بنویسم دیگه از مرگ اطرافیان خسته شدم! البته خب همه ی اینا یه نشانس نشانه هایی که حتی اگه هر روزم جلوی چشممون باشن ما درس عبرتی ازشون نمیگیریم!!!

همش با خودم فکر میکردم اگه نگین عزیزمونو از دست داده بودیم ... وای نه فکر کردن بهشم سخته اما خب شتریه که در خونه ی همه میخوابه .یه روزی ما هم میریم دیگه. خدایا همه ی بچه ها رو واسه پدر ومادراشون سالم نگهدار.اگرم یکیو گرفتی صبرشم به پدر مادرش بده. خدایا به همشون صبر بده به مامان مهسا .به مامان فاطمه که 15 سال بچه هاشونو تو ناز و نعمت بزرگ کردن و حالا به همین راحتی تو یه لحظه ازشون گرفتیشون. ما که نمیدونیم چرا اما میدونیم که اینم یه امتحانه. امیدوارم سربلند از این امتحان بیان بیرون. الان کاملا حالشونو میفهمم امشب دومین شبیه که دیگه دختراشون پیششون نیستن امروز با چشماشون اونارو تا توی قبر همراهی کردن . امروز اونا هیچیو نمیدیدن به جز دو تا جسم کوچولوی خورد شده. خدای من فقط صبر_ که میتونه بهشون کمک منه.

امیدوارم اون دو تا فرشته ی کوچولو هم حالشون خوب باشه و بتونن راحت از این دنیا دل بکنن .الهی آمین.


دوشنبه 24 بهمن 1384
شیشه

شیشه

مداد رنگی هایم را روی کاغذ سفیدم پهن کرده ام

ذهنیاتم را میخواهم خالی کنم

اما رنگشان را پیدا نمیکنم

انگار سیاه و سفیدند

در مداد رنگیهایم ندارم !

سفید هم که کاغذم است

سفید روی سفید؟! نمیشود.

مدادهایم را جمع میکنم

و کاغذ سفید را تکه تکه ... !

حال انگشتانم را روی شیشه ی بخار گرفته ای میکشم

ذهنیاتم خالی میشوند !


شنبه 22 بهمن 1384
عشق من...

من اینگونه عاشق شدم و همینگونه عاشق خواهم ماند...

تو جاده میرفتم. تو جاده ای که شاید خیلی رفته بودم. اما ایندفعه همه چیز فرق میکرد ! همه چیز یه شکل دیگه بود. درختارو تازه میدیدم. انگار اولین بار بود. انگار آسمون آبی رو تازه کشف کرده بودم. انگار مه رو تازه شناخته بودم. دلم میخواست تمام مناظر و صحنه هارو تو ذهنم حک کنم. آره این کارو کردم. همش یادمه. حتی بوی جاده .بوی شمال. بوی دریا. وای اون شب و هیچ وقت یادم نمیره. کنار دریا هلال ماه خیلی زیبا بود. مرغای دریایی سفید تو سیاهیه شب برق میزدن. اونشب کنار ساحل من بودم و ماه و دریا و یاد تو. فکر تو. دریا با من حرف میزد انگار داشت قصه ی عشقو برام میخوند...

صبح تو جنگل بودم. کنار رود خونه. با صدای پرنده ها . با بوی درختای سبز. با آسمون آبی. چند روز بود که میدیدمشون اما بازم انگار جدید بودن بوی تازگی میدادن. ابرای سفید . پرتوهای طلایی خورشید .و باز هم صدای پرندگان جنگل . و با تمامیه اینها یاد تو . فکر تو .که انگار هر لحظه در کنار من بود...

دوباره دریا. آفتاب داغ و طلایی که تمام وجودمو میسوزوند .آب گرم دریا و ضربه های امواج که به بدنم میخورد و نوازشم میکرد . گوشماهیای کف دریا و چند تا ماهیه قرمز کوچولو که نزدیک ساحل با هم عشق بازی میکردن و شن های داغ ساحل که فقط یه ردپا روش باقیموند و باز هم یاد تو و فکر تو...

راه برگشت. جاده ی تکراریه جدید ! جنگلای سبز شمال . آسمون آبی کوههای سر به فلک کشیده و سبز و مه آخر جاده ! ابرای سفید آسمون. نم نم بارون با وجود پرتو های طلاییه خورشید و دوباره یاد تو .و فکر تو ...

پایان جاده . شهر پر از دود و آسمون خاکستری اما جدید . بوی دود اما مطبوع . کوچه ی باریک اما قشنگ . خونه های بلند وبرجای سر به فلک کشیده اما قشنگ . باز هم یاد تو و فکر تو و اینبار همراه با عشق تو .

این بود تمام داستان عشق من . من اینگونه عاشق شدم. همینگونه هم عاشق خواهم ماند تا زمانی که  این آسمان آبی سقفیست برای زمین و کوههای بلند و ابرهای سفید و جنگل سبز و خورشید طلایی پایدارند عشق من نیز من نیز خواهد ماند.

و تا زمانی که ماه در آسمان میدرخشد عشق من نیز درون قلبم خواهد درخشید.


جمعه 21 بهمن 1384
مهمون ناخونده...

مهمون ناخونده...

یه مهمون ناخونده در دلمو زد .اومد تو و سلام کرد. نشست و کلی باهاش حرف زد.کلی براش ناز کرد.کلی عشوه اومدتا دلمو اسیرش کرد! اینقدر دلمو مسخ خودش کرد که دلم نذاشت اون بره.اونم از خدا خواسته موند!!!

اینقدر موندو اینقدر دلم ازش پذیرایی کرد تا دیگه ناتوان شد. آخه نمیدونین با دلم چی کار میکرد.آخه دلم مسخ شده بود. هیچی حالیش نبود.اونم که از این وضعیت خوشش میومد . آخه خیلی خوب بود. لذتی داشت وصف نشدنی.

اما یه روز مهمونه دیگه خسته شد و خواست که بره.

دلم خیلی خواست خیلی تلاش کرد که بمونه اما نموند.اون رفت.دلمم پژمرد.دلمم تنگ شد.اینقدر تنگ شد که همه رگاش بسته شد.دلم مرد.مردو هیچوقت نفهمید اون مهمون ناخونده همون عشق بود.


پنجشنبه 20 بهمن 1384
گریه (تاسوعا)

تا حالا گریه ی یه پسرو دیدی؟ گریه ی یکی که بشناسیش؟ من ندیده بودم اما دیشب دیدم! خیلی غمناکه. خییلیییییی. به نظر من وقتی یه پسر گریه میکنه انگار تموم آسمون داره گریه میکنه !

دیشب دنبال دسته میرفتیم. بارونم میومد. اون پسر طبل میزد با یکی دیگه.همینجوری که نگاش میکردی اصلا فکرشم نمیکردی گریه کنه.ولی واقعا فکر باطلیه .خب پسرام دل دارن دیگه!!! رسیدیم دم در هیئت .دسته رفت تو.ما هم رفتیم اما همونجا دم در واستادیم.آخه نگین نمیتونست بشینه رو زمین اما مامان رفت تو.ما هم واستادیم بیرون. به حرفای مداحه گوش میدادیم. به نگین گفتم: (نگین به نظر من گریه ی یه پسر مخصوصا اگه دوسش داشته باشی خیلی قشنگه نه؟ برای من که جالبه .به نظرم گریه ی پسری که دوسش داری درسته ناراحت کنندستولی جالب هم هست.) اونم گفت : آره .شاید!

اون پسر اومد دم در میخواست بره بیرون . آخه یه دسته ی دیگه از جلوی هیئت میگذشت. اما یه آقاهه که دم در بود نذاشت اون بره بیرون اونم همونجا وایستاد دم در. دقیقا روبروی ما بود. کلاشو کشید پایین تر طوری که فقط چونش دیده میشد.دستای قرمزو زخمیشم گذاشت رو صورتش و شرمع کرد هق هق گریه کردن ! نمیونم واسه چی گریه میکرد اما خیلی بد گریه میکرد. از ته دلش هق هق میکرذ. خیلی بد بود. خیلی!!!

یواش یواش نشست همونجا همونجوری که دستاش همه ی صورتشو پوشونده بود به گریه کردنش ادامه داد تا وقتی که مداحه کاملا حرفاشو دعاهاش تموم شد. بعدشم پاشد و رفت.

یه بار دیگه دیدیمش . آخر شب. اومدجلو و باهامون خدافظی کرد. تمام صورتش و چشماش قرمز قرمز بود!!!


   1      2    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
۱) خیلی مهم نیست بدونی من کیم ! مهم اینه که بفهمی چی میگم !
۲) این جا یه وبلاگه و من نویسنده ی یه وبلاگ ! فقط همین ...
۳)این یه موردو با توام که میای اینجا رو میخونی و میری .. حالا هر کی میخوای باشی باش . فقط بدون اینجا یه کتاب رمان نیست که بخونی و بگی به به یا اه اه و بری ... وقتی میخونی باید حرفی برای گفتن داشته باشی .. حالا ممکنه همیشگی نباشه اما میتونه تو ۱۰ بار دو بار باشه ! اینجا یه وبلاگه و من قسمت نظراتشو واسه ی تو باز گذاشتم .اگر حرف بزنی منم بیشتر میفهمم .. خیلی چیزها رو ... منم یاد میگیرم ! پس اگر میای حرف بزن .. اگر میخونی بنویس ... وگرنه نیا ! ( ناراحت نشو اما من بدم میاد که حرف بزنمو طرف مقابلم همینجوری برو بر منو نگاه کنه بدون هیچ عکس العملی!!)
۴) من هیچ وبلاگی رو لینک نمیکنم مگر اینکه مورد تائیدم باشه . به نظر من این لینک گذاشتن ها یه جور تبلیغ به حساب میاد و من چیزی رو تبلیغ میکنم که ازش راضی باشم و مورد استفاده ام باشه .. پس لطفا از من نخواین که لینکتونو اضافه کنم :)
۵) از من برای گذاشتن لینکم اجازه نگیرین ..اگر دوست داشتین خبر بدین .. اما اجازه لازم نیست ..:)
۶) هر چیزی که اینجا میخونین خیلی بزرگش نکنین ! اینجا تمام زندگیه من نیست پس قضاوت هم نکنین .. سعی در شناخت بیش از حد من هم نکنین ..
۷) متشکرم :)
شناسنامه کامل من...
دی 1386
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 49893