| |
| جمعه 21 بهمن 1384 |
| مهمون ناخونده... |
|
مهمون ناخونده...
یه مهمون ناخونده در دلمو زد .اومد تو و سلام کرد. نشست و کلی باهاش حرف زد.کلی براش ناز کرد.کلی عشوه اومدتا دلمو اسیرش کرد! اینقدر دلمو مسخ خودش کرد که دلم نذاشت اون بره.اونم از خدا خواسته موند!!!
اینقدر موندو اینقدر دلم ازش پذیرایی کرد تا دیگه ناتوان شد. آخه نمیدونین با دلم چی کار میکرد.آخه دلم مسخ شده بود. هیچی حالیش نبود.اونم که از این وضعیت خوشش میومد . آخه خیلی خوب بود. لذتی داشت وصف نشدنی.
اما یه روز مهمونه دیگه خسته شد و خواست که بره.
دلم خیلی خواست خیلی تلاش کرد که بمونه اما نموند.اون رفت.دلمم پژمرد.دلمم تنگ شد.اینقدر تنگ شد که همه رگاش بسته شد.دلم مرد.مردو هیچوقت نفهمید اون مهمون ناخونده همون عشق بود. |
|