دختری در ماه
شعرا مال خودمه (اگه نباشه حتما مینویسم که نیست !!!!)
دوشنبه 29 اسفند 1384
سال نو مبارک

                                   

                       با آرزوی سالی پر از خوبی و شادی و عشق برای تمام دوستای عزیزم.


سه شنبه 23 اسفند 1384
بابا

بابا این آهنگو خیلی دوست داشت همیشه میخوندش صداش هنوز تو گوشمه خوب میخوند صداش گرم بود. دلم براش تنگ شده . برای اولین باره که دوست دارم برم سره خاکش ولی دوست دارم تنها برم.فکر نمیکنم بشه خیلی دور نیست یه امام زاده تو پونک اما خب تنهایی تا حالا اینجور جاها نرفتم.امشب خونه ی عمه ایناییم جاش خیلی خالیه.اما نبودنشم عادت شده واقعا همه چیز عادته. محمد دیگه تو جمع بهونه نمیگیره تا پارسالم اینکارو میکرد همه جا بهونه میگرفت آخرم بایکی حالا من مامان یا هر کس دیگهای کلی کلکل میکردو کلی عصبی میشد آخرشم گریه اما حالا دیگه اینکارو نمیکنه. اونم داره بزرگ میشه .عینه باباء . درست من بیشتر شبیهشم. اون شبیه مامان اما هیکلش دستاش حرکاتش و خیلی چیزای دیگش شبیه اونه.وقتی دستاشو میبینم یا تو دستام میگیرم انگار دستای بابا رو میگیرم فقط هنوز یکم کوچولو تر از اوناس.انگار که روحش رفته تو جسم محمد. خیلی وقته که نگفتم بابا شاید بعضی وقتا نوشتم اما صداش نکردم. آخرین عید هیچ وقت فراموش نمیشه . خیلی خوب بود. آخرین سیزده بدر با اینکه بابا مریض بود اما خیلی خوب بود. این چهارمین عیدیه که بابا نیست پیشمون . خبسخته انگار که خانواده کامل نیست خب واقعا هم نیست. اما خب دیگه کاریش نمیشه کرد.

غروبا که میشه روشن چراغا ... میان از مدرسه خونه کلاغا... یاد حرفای اون روزت میفتم ... که تا گفتی به جون و دل شنفتم ... عجب غافل بودم من اسیر دل بودم من ... اسیر دل نبودم اگه عاقل بودم من ... یادت میاد به من گفتی چی کار کن ... گفتی از مدرسه امروز فرار کن ... فرار کردم من اون روز زنگ آخر ... نرفتم مدرسه تا سال دیگر ... عجب ...غافل بودم من اسیر دل بودم من ... اسیر دل نبودم اگه عاقل بودم من ... غرب بر میگردن باز کلاغا ... به یادم باز میاد اون کوچه باغا ... هنوز تو اون کوچه رو اون اقاقی ... دلی که کنده بودیم مونده باقی ... عجب غافل بودم من اسیر دل بودم من ... اسیر دل نبودم اگه عاقل بودم من... .


پنجشنبه 18 اسفند 1384
بهار من

بهار

میخوام بنویسم. از چی؟ نمیدونم.

آهاااااااان. از بهار میگم.خیلی تکراریه اما خب من از بهار خودم میگم. لطفا احساسات غمگینانه بهتون دست نده . این یه واقعیته. میدونین 4 ساله که بوی بهار نمیاد بوی عیدم نمیاد. خب یه چیزی کمه واسه اومدنش . خب کاریشم نمیشه کرد. نیست دیگه البته این که بگیم نیست درست نیست. اون هست ماییم که وجودشو حس نمیکنیم . حالا دیگه فکر میکنم عادت کردم .همیشه از دوستم میپرسم نوشی بوی بهار میاد؟ بوی عید؟ میگه آره و یه لبخنده شیرین میزنه. اما من نمیفهمم .اصلا انگار درک نمیکنم. ناراحت نیستم. زمان باعث شده ناراحت نباشم. یه حالت خنثی !!! اینم یه بهارمون.

بهار دوم: یه بهار گذشت از آشنایی. حالام که جدایی . خب دیگه نمیخوام گلایه کنم. یا چرت و پرت بگم . حسش نیست. حسسسسسسسش نیییییسسسستتتتتت . ولی خب تجربه بود .تجربه شد .تجربه خواهد موند. و یه چیز مهمتر از تجربه هم موند . یه چیزی که فقط واسه خودمه ! دیگه نمیشه در موردش حرفی زد هرچی هست... باید سکوت کرد.

بهار سوممونم که همینیه همین بهاریه که همه میبینن. یه هوای خوب. شکوفه های روی درختا و هزارتا چیز دیگه اما خب بدونه بو!!!!!!!!!!! بازم خدایا شکرت. شکرت که این همه نعمت خوب خوب بهمون دادی . خدایا شکرت که اگه یه چیزیو ازمون میگیری یه چیز دیگه میدی بهمون. واسه همه دعا میکنم . خدایا شکرت . مرسی که بهم گوش میدی .


یکشنبه 14 اسفند 1384
باید فراموش کرد...!

باید فراموش کرد...!

دخترک آمد.هزاران بار آمد.پسرک را ندید.زمان زیادی بود که اینجا اتراق کرده بود.اما دخترک او را نمیدید!

پسرک آمد نزدیکتر.خود را معرفی کرد.از آشنایی با هم خوشحال شدند.این را از ته قلب گفته بودند.واقعا خوشحال بودند. شاید دوستان خوبی میشدند.شاید هم دخترک اینگونه فکر میکرد.

زمان زیادی را پیش هم نبودند اما او چیزهای زیادی را از پسرک آموخت.پسرک هر بار در جدیدی را از زندگی به روی  دخترک میگشود و در این میان با باز شدن هر یک از این درها دری بود که که کم کم باز میشد و هر روز توجه دخترک نسبت به آن بیشتر میشد و رفته رفته به سمت آن کشیده میشد.انگار ندایی از دنیای آن سوی در او را به سوی خود فرا میخواند.

دخترک جریان را برای پسرک تعریف کرد.اما پسرک هیچ نمیشنید.حتی در را هم نمیدید.وقتی پسرک نبود -دخترک به سمت در رفت.پرتووان قرمز طلاییی نور به صورت دخترک تابیده شد.

دخترک خوشحال و سرمست همه چیز را برای پسرک باز گفت و از او خواهش کرد که با آن به آنجا بیاید تا او نیز پرتوان قرمز نور را ببیند.

اما پسرک قبل از این هم به او گوشزد کرده بود که حرفی در مورد آن با او نزند. و حال انگار باید دخترک را ترک میکرد!

پسرک که رفت تمام درها بسته شد. اما آن در هنوز باز بود.دخترک دیگر امیدی نداشت.ترسی هم نبود.پس تصمیم گرفت آن طرف در برود و از همه چیز از نزدیک آگاه شود.می خواست بداند چرا نباید چیزی از آن در برای پسرک میگفت؟! مگر آن پرتوان قرمز و طلایی به جز شادی چیز دیگری هم داشت؟!

پس داخل شد.پرتوان قرمزو طلایی همه جا را پوشانده بود .اما وقتی نگاه ناامید دخترک به آنها افتاد ناگهان همه ی آنها سرد و سیاه شدند.

دخترک احساس کرد که فریب خورده است. فریب آن قرمز طلاییهای ظاهر ساز را !

در بسته شده بود.اما دخترک نمیترسید.هیچ تقلایی هم نکرد.دیگر آن طرف در چیزی برای بازگشت نبود.

دخترک گوشه ای نشست . زانوهایش را در بغل گرفت چشمانش را روی هم گذاشت و همانطور که قطرات اشک روی گونه هایش از سردی فضا یخ زده بودند به خوابی عمیق فرو رفت.


چهارشنبه 10 اسفند 1384
قلب من (قلبتو از تو سینه در بیار ... )

قلبتو از تو سینه در بیار ...

قلبتو از تو سینه در بیار .خاکو زدی کنار؟ آهان آروم.از دستت نیفته . بذارش زیر خاک .خوبه خوبه. سنگ قبرش آمادس؟آخر روش چی نوشتی؟ چرا حرف نمیزنی؟ ناراحتی؟ درد که نداشت؟ ناراحت نباش.عادت میکنی!

گریه نکنیا.اشکاتو واسه یه تیکه گوشت حروم نکن بیچاره .اشکاتو نگهدار شاید چند تا تشنه رو سیراب کردی . خب بذارش دیگه نگاش نکن انقدر. اه چه بوی گندی میده .حالم به هم خورد . توش چی ریخته بودی؟ بو گنده احساس میده.پییییییییف ... .خب حالا زود باش بذارش تو قبرش؟ چه قبریم کنده براش!!! بابا تو نصف اینم جا میشد. خب حالا زود باش. آهان.آهان.خوبه.آفرین.گذاشتیش.خب حالا خاکو بریز روش.واسسا واسسا توو سینتو ببینم نکنه یواشکی یکمشو گذاشته باشی مونده باشه؟هان؟ ببینم....

آهان خوبه نه دختر خوبی هستی حرف گوش کنی .خب حالا خاکتو بریز جمعش کن بریم که کلی کار داریم . خب خاکو ریختی؟ خوبه راستی ببینم چی میگی زیر لب؟ فاتحه نخونی براشا ولش کن این نفرین شدس.تو هم نفرینش کن . آره نفرینش کن .اینو خدا نمیبخشه مطمئن باش فاتحه ی تو هم اثری نداره. خاکو بریز.بدو سنگو آوردن.

ببینمش سنگو.ای بابا این شرو ورا چیه نوشتی روش؟ اینارو واسه کی نوشتی؟ بابا اینی که تو میگی که خیلی وقته نیست! نکنه تو قلب تو بوده؟ آره؟ پس بوی گنده این بود. این از اولم بو گند میداد بو کنده احساس.اسمشم بو میده. عععق حالم به هم خرد. حالا زود باش میخوایم بریم.

آها اینم از این اینم تموم شد حالا یه دقیقه نگاش کن بریم.کجااااااا؟ گل بیاری؟ ولش کن بابا اینو باید تف انداخت به قبرش این گل میخواد چی کار؟بدو ببین همه کارارو کردی میخوایم بریم.

خب تموم شد.بیا اینم اون سنگه که گفته بودم.ببین فقط قرمزشو پیدا نکردم.این سیاهه فرقی نمیکنه دو تاش یه جنسه.بیا برات جاش بندازم. آن آن. اینم درست شد .بریم دیگه.

کججججججججججججاااااااااااااااااا؟ کدوم وری میری؟ از این طرف .بیچاره دیگه اونجا را نمیدنت که .ببین اینو بکن تو گوشت تو تازه میخوای زندگی کنی .تو اون نور نمیتونی. قلب جدیدت پودر میشه اگه نور بخوره بهش!! فهمیدی؟ آره؟ پس را بیفت از این طرف. چشات که میبینه؟ عیبی نداره یکم بیای چشات به تاریکی عادت میکنه ! بیا بیا بیا از این طرف... .


   1      2    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
۱) خیلی مهم نیست بدونی من کیم ! مهم اینه که بفهمی چی میگم !
۲) این جا یه وبلاگه و من نویسنده ی یه وبلاگ ! فقط همین ...
۳)این یه موردو با توام که میای اینجا رو میخونی و میری .. حالا هر کی میخوای باشی باش . فقط بدون اینجا یه کتاب رمان نیست که بخونی و بگی به به یا اه اه و بری ... وقتی میخونی باید حرفی برای گفتن داشته باشی .. حالا ممکنه همیشگی نباشه اما میتونه تو ۱۰ بار دو بار باشه ! اینجا یه وبلاگه و من قسمت نظراتشو واسه ی تو باز گذاشتم .اگر حرف بزنی منم بیشتر میفهمم .. خیلی چیزها رو ... منم یاد میگیرم ! پس اگر میای حرف بزن .. اگر میخونی بنویس ... وگرنه نیا ! ( ناراحت نشو اما من بدم میاد که حرف بزنمو طرف مقابلم همینجوری برو بر منو نگاه کنه بدون هیچ عکس العملی!!)
۴) من هیچ وبلاگی رو لینک نمیکنم مگر اینکه مورد تائیدم باشه . به نظر من این لینک گذاشتن ها یه جور تبلیغ به حساب میاد و من چیزی رو تبلیغ میکنم که ازش راضی باشم و مورد استفاده ام باشه .. پس لطفا از من نخواین که لینکتونو اضافه کنم :)
۵) از من برای گذاشتن لینکم اجازه نگیرین ..اگر دوست داشتین خبر بدین .. اما اجازه لازم نیست ..:)
۶) هر چیزی که اینجا میخونین خیلی بزرگش نکنین ! اینجا تمام زندگیه من نیست پس قضاوت هم نکنین .. سعی در شناخت بیش از حد من هم نکنین ..
۷) متشکرم :)
شناسنامه کامل من...
دی 1386
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 49878