| |
| یکشنبه 14 اسفند 1384 |
| باید فراموش کرد...! |
|
باید فراموش کرد...!
دخترک آمد.هزاران بار آمد.پسرک را ندید.زمان زیادی بود که اینجا اتراق کرده بود.اما دخترک او را نمیدید!
پسرک آمد نزدیکتر.خود را معرفی کرد.از آشنایی با هم خوشحال شدند.این را از ته قلب گفته بودند.واقعا خوشحال بودند. شاید دوستان خوبی میشدند.شاید هم دخترک اینگونه فکر میکرد.
زمان زیادی را پیش هم نبودند اما او چیزهای زیادی را از پسرک آموخت.پسرک هر بار در جدیدی را از زندگی به روی دخترک میگشود و در این میان با باز شدن هر یک از این درها دری بود که که کم کم باز میشد و هر روز توجه دخترک نسبت به آن بیشتر میشد و رفته رفته به سمت آن کشیده میشد.انگار ندایی از دنیای آن سوی در او را به سوی خود فرا میخواند.
دخترک جریان را برای پسرک تعریف کرد.اما پسرک هیچ نمیشنید.حتی در را هم نمیدید.وقتی پسرک نبود -دخترک به سمت در رفت.پرتووان قرمز طلاییی نور به صورت دخترک تابیده شد.
دخترک خوشحال و سرمست همه چیز را برای پسرک باز گفت و از او خواهش کرد که با آن به آنجا بیاید تا او نیز پرتوان قرمز نور را ببیند.
اما پسرک قبل از این هم به او گوشزد کرده بود که حرفی در مورد آن با او نزند. و حال انگار باید دخترک را ترک میکرد!
پسرک که رفت تمام درها بسته شد. اما آن در هنوز باز بود.دخترک دیگر امیدی نداشت.ترسی هم نبود.پس تصمیم گرفت آن طرف در برود و از همه چیز از نزدیک آگاه شود.می خواست بداند چرا نباید چیزی از آن در برای پسرک میگفت؟! مگر آن پرتوان قرمز و طلایی به جز شادی چیز دیگری هم داشت؟!
پس داخل شد.پرتوان قرمزو طلایی همه جا را پوشانده بود .اما وقتی نگاه ناامید دخترک به آنها افتاد ناگهان همه ی آنها سرد و سیاه شدند.
دخترک احساس کرد که فریب خورده است. فریب آن قرمز طلاییهای ظاهر ساز را !
در بسته شده بود.اما دخترک نمیترسید.هیچ تقلایی هم نکرد.دیگر آن طرف در چیزی برای بازگشت نبود.
دخترک گوشه ای نشست . زانوهایش را در بغل گرفت چشمانش را روی هم گذاشت و همانطور که قطرات اشک روی گونه هایش از سردی فضا یخ زده بودند به خوابی عمیق فرو رفت. |
|