| |
| دوشنبه 14 فروردین 1385 |
| حسودی |
|
دفتر شعرمو زیرو رو میکنم تا یکی از شعرامو بنویسم . اما واسه هر کدوم یه بهونه میارم. دوست ندارم با خونده شدن شعرام رو حال و احوالم قضاوت کنن . بعضی وقتا اصلا اونی نیستم که بقیه فکر میکنن . نمیدونم چرا فکر میکنن با خوندن یه شعر یا یه مطلب میتونن از همه چیز آدم سر در بیارن. البته خودمم یه زمانی اینجوری بودم. یعنی فکر میکردم اگه اون یه چیزی میگه حتما الان همینطوریه. مطمئنا اونم ناراحت میشده البته خودمم کم عذاب نمیکشیدم سر این موضوع .خب حالا دارم میفهمم. حالا خیلی چیزا رو فهمیدم که اون موقع نمیدونستم!

حسودی
شب چادر سیاهش را به روی آسمان کشیده
وبرایش لالایی میخواند
ماه چراغ خواب آسمان است
وستاره ها گل های چادر شبند
شب برای آسمان قصه های زمینی میگوید
او را در آغوش میگیرد و میبوسد
به آسمان حسودیم میشود
چه قدر زیبا در آغوش شب آرمیده است
اما من- من تنها مینگرم
آرامشی نیست- سکوتی نیست
آغوش گرمی نیست
آه چه سردند شبهایم - چه خاموشند و تاریک
حتی چراغ ونوری هم نیست!
به آسمان حسودیم میشود. |
|