دختری در ماه
شعرا مال خودمه (اگه نباشه حتما مینویسم که نیست !!!!)
یکشنبه 31 اردیبهشت 1385
اتاق من !

دلم میخواد حرف بزنم. میخوام بگم اما نمیتونم. انگار نمونده حرفی برای گفتن هر چی هست باید همونجا بمونه! خب اینم یه جورشه. شاید بدم نباشه.

یه کتاب شعر دارم مال یکی ااز شاگردای مامانم بوده. کادو داده بهش. شعرای خودشه. خیلی قشنگه. واقعا میشه گفت عالیه . خیلی دوسش دارم خیلی میخونمش. مینویسم شعراشواینجا .

یدفعه دلم خواست اتاقمو توصیف کنم. یه لحظه سرمو آوردم بالا انگار اولین باره دارم میبینمش.  برام جالب شد یهو. نمیدونم چرا اینجوریم . دیدم نسبت به تغیرات اطرافم بسته شده ! مثلا مامانم سه –چهار روز پیش دو تا از تابلوهای بزگشو زده بود به دیوار حال و من تازه دیروز متوجه اون دوتا تابلو به اون بزرگی شدم. نمیدونم والا . اینم یه مددلشه دیگه . خب میخواستم اتاقمو یه اتاق کوچولوی 5/2*4 توصیف کنم :

از دیواراش شروع میکنم دیوارای سفید اما شلوغ! سرمو که بالا آوردم اولین چیزی که توجهمو جلب کرد پوستر بزگ و آبی رنگی بود که توش یه تیکه از شعرای فروغ نوشته شده و عکس سه رخ صورتش (( چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی)) . از کارای دارینوشه. دوسش دارم.هم پوسترو هم دارینوشو. استاد معظمیه دیگه ! یکم اینورترش که تقریبا روبروم میشه یه گونیه بزرگه خودم درستش کردم کلی عکش چسبوندم روش و یه سری گل و چیزای دیگه عین کلاژ کار کردم روش.اونم دوست دارم. و باز اونورترش یه سری کارتای کوچیک که اونام کار دارینوشه کارتای کوچیک صورتی (( عشق است)) که کجو کوله چسبوندمشون کنار هم . و چندتا دیگه تو همین مایه ها. ((نه دیگه این واسه ما دل نمیشه))، ((هرکه رفت پاره ای از دل مارا با خود برد)) و... . از دیوار که بیای  پایین رو زمین یه میز کامپیوترمه که به جز کام و ومخلفاتش هزارتا چیز دیگم میتونی روش پیدا کنی . الان که دیگه آخرشه ! هر چی کتابو جزوه و اینا که بخوای هستش روش. سی دیم که دیگه هیچی !

بغل دسته میز کامم میز تحریرمه که زیرش کشوی لباسامه و روشم یه کتابخونه که بیچاره یه زمانی سه طبقه بود . خب به نظرم کوتاه بود طبقاتش. منم وسطیو برداشتم! روی این به اصطلاح کتابخونه ی کوچولو کلی لوازمه آرایشو از این چیزااس_ آخه دیگه این اتاق کوچولوی بیچاره جایی واسه میز لوازم آرایش نداره! _راستی اون خرسه که نوشی تولد پارسالم برام خریدم همونجاس بالای کتابخونس. چه بد شد که همه ی عروسکامو جمع کردم دلم براشون تنگ شده . آخه جا نداشتم دیگه. الان فقط آقا خرسسو یه خرچنگه گنده ی نارنجی که بالای مانیتور کامه و یه خرسه دیگه که رو میز  کا مه ! خلاصه طبقه پایینیه کتابخونه یه سری دفتر نقاشیامه از چند سال پیش شاید سه ، چهار سال پیش و ماژیک و مداد رنگیو ... . طبقه ی پایین پایینیشم که کتابای درسیه امسالمه. تست و کتابو دفترو چه خبره !

اینا همه چیزایی بود که روبرومه و پشت سرم تختمه روبروی در بالکنه.یه بالکنه خیلی کوچولوام دارم و بغل در بالکن یه کمد دیواری البته مال من نیست همش توش وسایل نقاشیه مامانمه!

همرو گفتم به جز یه دیوار اونم که یه  تیکش دره و اینورشم کتابخونه. یه کتابخونه ی بلند که تا خود سقف ادامه داره! پایینش که دره و دو تا طبقش مثل کمده . تو طبقه ی اولش سالنامه های از چند سال پیشم هست تا الان و چندتا رمان، چند تا کتاب شعر، چند تا کتابای کامپیوتر ، تعبیر خواب بابام .مفاتیح بابام. دیکشنریه آکسفورد جیبیه بابام. کتابای طالع بینی، ورقای پاسور و خیلی خرت و پرتای دیگه !

طبقه ی دومش مختصر مفیده .کتابای سال دوممه و کتابای زبانم.

دو تا طبقه ی بالایی کتابای نقاشیه مامانمه کتابای نقاشان بزگ!_ سزان، گیا ، رامبراند ، رنوار ، ونگگ ، پیکاسو و خیلیای دیگه که که من نمیدونم ! _ و طبقه ی آخر کتابای کامپیوتری که چند سال پیش بابا اونا رو میخرید و الان ...  .  راستی دو تا طبقه ی بزرگه چوبیم آویزونه سقفه که هنوز خالیه اما قراره کتابای باباکه تو انباریه و ممکنه خراب بشه بیاد اینجا. نمیدونم چرا اینارو نگه داشتیم یه سری کتابای مکانیک تکنولوژی ! آخه به چه درده ما میخوره . ولی انگار همشون واسه ی مامان یه خاطرس. مامان نمیخواد اونارو جدا کنه از خودش. هر جوری شده باید یه جایی جاشون بده. عیبی نداره اگه واقعا اینجوری دلش خوش میشه خب بهتره بذاریم بشه. اما واقعا میشه. فکر نمیکنم !

ولی خودمونیمات واین اتاق به این کوچولویی چهقدرچیز میز جا شده خیلی زیادنا. من امشب پی بردم به این قضیه ی پیچیده !

خسته شدم اما میخوام یگی از شعرای همون شاگرد مامانمو بنویسم .این شعرشو امشب دیدم. جدید بود برام و خیلی قشنگ .خیلی .

فریاد بی صدا

 

شبی غمگین ، شبی بارانیو سرد

مرا در غربت فردا ، رها کرد

دلم، در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من میگفت تنهایی غریب است

ببین با غربتش، با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و نفهمید

که در قلبم چه آشوبی به پاکرد

و او هرگز شکستم را نفهمید

اگر چه تا ته دنیا ، صدا کرد

                                            (ستاره سازگار)

و تو هرگز نفهمیدی هرگز نفهمیدی که من ... .  ولی باید بگم دیگه مهم نیست که نفهمیدی! مجبورم که اینو بگم ! مجبورم . مجبور.مج بور. مجبوووووووووووووووووووورممممممم.


چهارشنبه 27 اردیبهشت 1385
به سوی آینده

چه قدر بده که تازه بفهمی  چی کارمیکردی. چه قدر بده که عاشق کسی باشی که ... . که نمیدونم چی باید بگم نمیدونم چه جوری بودش! تازه میفهمی چیا گفتی و چی کارا کردی. پشیمون نیستی چون راست مسگفتی و کسی باورت نکرد. اما مهم نیست. دیگه هر چی هست ته ته دلت میمونه. دیگه هیچکسی نمیفهمه چیه تو دلت و این بهترین کاره ! بهترین کار  .

 

ندونسته دلمو به غریبه سپردم. اون غریبرو ساده شمردم. گول چشم سیاهشو خوردم!

رفت از این شهر که دلم رو به خون بکشونه. جون من رو به لب برسونه. جای دیگ آتیش بسوزونه!

ندونستم که غریبه هر چی باشه یه غریبس !

 


فردا آخرین روزه .برای یکسالی که با دستای خودم خرابش کردم. یکسالی که میتونست خیلی بهتر از اینا باشه. آخرین روزه برای سه سال عادت ، سه سال دوستی. . و حالا هر ک میره یه طرف. همه داریم میریم به سوی آینده .دوران خوش دوستی .تموم میشه. هر کسی به سمتی میره. امروز به تمام بچه های کلاس نگاه میکردم. دونه دونشونو انگار تازه میشناختم. دلم نمیخواست ازشون جدا شم. تازه فهمیدم دلم واسه همشون تنگ میشه.  2/2/ 90 ساعت دو بعد از ظهر قرار گذاشتیم دم در مدرسه. اووووووووه فکرشو که میکنم هر کسی یه جوریه اون موقع. امیدوارم همه اونقدر خوب باشن که جلوی بقیه سر بلند باشن.خیلی برام سخته که جدا شم. به جدایی عادتدارم. خیلی جاها مجبور دم جدا بشم خب اینم واسه خودش سخته دیگه. عاشق اون حیاتم. اون دیوارا. اون در بزرگ. بابای پیر و مهربون مدرسه. ناظما ، مدیر ، تک تک معلمای این سه سال. سخته اما مجبوریم !


سه شنبه 26 اردیبهشت 1385
فرار کوتاه !

تا حالا این حسو داشتی که از همه ی آدمای اطرافت بدت بیاد ؟! حس خوبی نیست اما وقتی هست چی کارش میتونی بکنی؟ تا حالا فکر کردی کارایی که اطرافیانت میکنن یا حرفایی که میزنن چه قدر مسخرس ؟ واقعا هم هست ! چه جوری میشه از دست اینا و کاراشون و حرفاشون خلاص شد؟ انگار یه سری آدم پوچ ریختن دورو برت. چی کارشون میشه کرد نیمتونیتربیتشون کنی که. فرار بهترین راهه . چقدر این فرار خوب چیزیه ها ! چرا همه فکر میکنن میتونن خیلی راحت بیان تو مغزتو نفوذ کنن. چه قدر احمقن همشون. شایدم بهشون اجازه ی این کارو میدی. چرا دیگه به نزدیکترین کسی که داریم اطمینان نداری؟ حتما یه کاری کردهدیگه 1 آره شاید هر وقت باهاش حرف زدی جدیت نگرفته شایدم دیگه درکت نمیکنه !! چرا فکر میکنی هیچکس دیگه درکت نمیکنه؟ ! از دنیای آدما انگاراومدی بیرون . معلوم نیست کجایی . حتی باباتم که خیلی دوسش داشتی بی معرفت شده. هر شب چه قدر باید التماسش کنی تا تو رو باخودش ببره. و صبح  دوباره چشماتو باز کنی. ببینی هنوز تو این اتاق لعنتی ای وباید بلند شی و به زندگیه زیبات برسی و ادامش بدی. بایددوباره به آدمایی سلام کنی که هیچی ازت نمیدونن و نمیفهمن. شک میکنی به این که واقعا مهمی براشون یا نه. دلت میخواد تنهایی بری سفر نه؟ خب برو. دور؟خب برو . نمیشه؟ پاست که آمادس اما این لعنتیامگه به این راحتی ویزا میدن. آخ اگه میشد بری . باید گیر بدی به بعضیا که برن دنبال کارات.شاید خدا دهنشونو بست و دادن ویزا. گور بابای درس و کوفت و زهر مار تو یه ماه استراحتت اگه بتونی بری خیلی خوبه ها نشدم سه هفته. فقط خیلی دور شی از اینا از همشون یکم شاید قدرتو بدونن. بدجوری هوایی شدی انگار. بد تو فکرشی. به نظر من که بخوای میتونی بری. آره میشه . یه فرار کوتاه مدت ! بدم نیستا . عالیه .

آخیش امیدواری دادم یکم به خودم. خوبه . عالیه.  


دوشنبه 25 اردیبهشت 1385
دلتنگی !

دلم تنگ شده بود واسه نوشتن .هنوز که امتحانام شروع نشده . درسامم سعی میکنم خوب بخونم . از دو سه روز دیگه هم کلا نمیام تو نت. خیلی دلم میخواست بنویسم مخصوصا اینجا. ولی جدیداخیلی کارادلم میخواد بکنم و نمیتونم. مثلا همین نوشتنم. مغزم خیلی پره هااما هر کاری میکنم نمیتونم بنویسم. یا بعضی وقتا دلم میخواد گریه کنم.، اما بازم نمیشه ! دیگه مهم نیست. چیزای مهم تری هم وجود داره که بهشون فکر کنم و سعی کنم اینارو فراموش کنم. آره خیلی چیزارو باید فراموش کرد. کاره دیگه ای نمیتونی بکنی. ولی دنیا خیلی کوچیکه. شاید یه روزی دوباره یه نفرو ببینی که اصلا فکرشم نمیکنی. همه چی نسبیه دیگه!

میدونی دیگه با تو ام حرفی ندارم. اشتباه بزرگی کردم به قیمت یکسال حروم شدن زندگیم بود. امادیگه مهم نیست . حالا میخوام آرامش از دست رفتمو دوباره به دست بیارم. نمیتونم بگم دیگه برام مهم نیستی یا دلم برات تنگ نمیشه. اما یه جورایی میذارمت کنارزندگیم. به ساله که وسط زندگیمی. نشستی رو مرکز دایره و تمام شعاع های زندگیموبا زاویه های مختلف تنظیم میکنی! اما دیگه بسه! دیگه اجازه نمیدم  . یه سال بدجوری ضعیف شدم. تمام وجودمو گذاشتم. دیگه نمیذارم. نه تو نه هیچ کس دیگه ای. رک میگم هیچ آدمی ارزش نداره. تو ام نداشتی. ارزش صداقت منو نداشتی . بااینکه همیشه بیشتر حقو میدم به توچون اینکار از اولشم یه اشتباه بود . اما واقعا ارزششو نداشتی . نمیدونم چی تو سرت میگذشت اما واقعا نمیبخشمت اگردونسته این کارو میکردیو خودت باعث میشدی که اینجوری بشه . همیشه در موردت خوب فکرکردم. همیشه حقو دادم به تو . همیشه فکر کردم تقصیر منه. اما حالا یه جور دیگه هم فکر میکنم . به هر حال خدا خودش میدونه. و از ته دل میگم بهت که نمی بخشمت. چیزی رو تقصیرتونمیندازم. اما تو که میدونستی این جوری هستی نباید خودتو انقدر تزدیک میکردی.بازم خدارو شکر میکنم که با تمام اینها خیلی جاها نخواستم خیلی نزدیک بشم بهت. وگرنه که حالا نمیدونم چه جوری بودم. من آدم ضعیفی نیستم اینو همه میدونن. اونم من نبودم. امااینو بگم یکم کینه ایم . آره هستم! برای اولین بار بود اینو میگم اما خب بازم میگم. نمیبخشمت اگه واقعا میدونستی چی کار میکنی و ... . اما خب همیشه تو قلبمی. چه خوب چه بد. این بیشتراز یه تجربه بود. بهای سنگینی هم براش دادم . اونقدر سنگین که ووجودمو خالی کرد اماخب دیگه باید بگم مهم نیست باید به آیدای قبلی برگردم. به همونی که فکرشم به این چیزا نمیرسید چه برسه خودش . درسای بزرگی گرفتم اما  اشتباه نکن فکر نکن چیزی بهم یاددادی. نه تو معلمم نبودی . روزگار بود. شاگرد تنبلی بودم بهم گوشزد کرد به درسایی که میده گوش کنم . توجه نکردم. مردودم کرد از زمان از زندگی. حالا به خودم اومدم . باید سر بلند بشم. هدفای بزرگی دارم. خودت که میدونی نه؟ ولی بازم دلم برات تنگ میشه. بازم جلوی چشمامی . اما ... .

 

 

 

عشق من

 

عشق من پرواز کردی ونگفتی تا کجا

عشق من آغاز کردی و نگفتی تا کجا

 

عشق من یک روز تا اوج غزل با دلم آواز کردی و نگفتی تا کجا

نغمه ام را ساز کردی ونگفتی تاکجا

 

ناگهان شوریده ی عالم شدم

از جنون عشق تو بی غم شدم

 

تو ز چشم من ولی بگریختی

در دلم پروانه هایش را به دار آویختی

 

یکنفس با تو سخن گفتم نبودی

یک غزل از شعر تو گفتم نبودی

 

حال پروازت برایم رنجشد

آن همه شوق سفر بی گنج شد

 

حال از آغاز تا پایان راه

یک غزل ماند ویک عشق بی گناه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


پنجشنبه 7 اردیبهشت 1385
تعطیل است!

سلام ببخشید اگه نیومدم پیشتون . فعلا تا اطلاع ثانوی اینجا تعطیل میشه. خودمونم تعطیلیمخیلی زود نه ولی برمیگردم. برام دعا کنین.خستم... مستم ... نمیدونم چی ام دیگه! برام دعا کنین باید امتحانامو خوب بدم.خدانگهدار دوستای خوبم


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
۱) خیلی مهم نیست بدونی من کیم ! مهم اینه که بفهمی چی میگم !
۲) این جا یه وبلاگه و من نویسنده ی یه وبلاگ ! فقط همین ...
۳)این یه موردو با توام که میای اینجا رو میخونی و میری .. حالا هر کی میخوای باشی باش . فقط بدون اینجا یه کتاب رمان نیست که بخونی و بگی به به یا اه اه و بری ... وقتی میخونی باید حرفی برای گفتن داشته باشی .. حالا ممکنه همیشگی نباشه اما میتونه تو ۱۰ بار دو بار باشه ! اینجا یه وبلاگه و من قسمت نظراتشو واسه ی تو باز گذاشتم .اگر حرف بزنی منم بیشتر میفهمم .. خیلی چیزها رو ... منم یاد میگیرم ! پس اگر میای حرف بزن .. اگر میخونی بنویس ... وگرنه نیا ! ( ناراحت نشو اما من بدم میاد که حرف بزنمو طرف مقابلم همینجوری برو بر منو نگاه کنه بدون هیچ عکس العملی!!)
۴) من هیچ وبلاگی رو لینک نمیکنم مگر اینکه مورد تائیدم باشه . به نظر من این لینک گذاشتن ها یه جور تبلیغ به حساب میاد و من چیزی رو تبلیغ میکنم که ازش راضی باشم و مورد استفاده ام باشه .. پس لطفا از من نخواین که لینکتونو اضافه کنم :)
۵) از من برای گذاشتن لینکم اجازه نگیرین ..اگر دوست داشتین خبر بدین .. اما اجازه لازم نیست ..:)
۶) هر چیزی که اینجا میخونین خیلی بزرگش نکنین ! اینجا تمام زندگیه من نیست پس قضاوت هم نکنین .. سعی در شناخت بیش از حد من هم نکنین ..
۷) متشکرم :)
شناسنامه کامل من...
دی 1386
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 49900