دختری در ماه
شعرا مال خودمه (اگه نباشه حتما مینویسم که نیست !!!!)
جمعه 26 خرداد 1385
ابرهای طلایی

ابرهای طلایی

 

ابرهای طلایی را از آسمان آبی میگیرم

و روی کاغذ سیاهم میچینم.

ابرهای طلایی رنگ میبازند

روی کاغذ سیاه من !

ابرهای طلایی کاغذم را دوست ندارند .

میخواهند فرار کنند

ومن به زور متوسل میشوم !

یا آنها خودخواهند که میخواهند

شب سیاه کاغذم را خراب کنند

یا من خودخواهم که آنها را

با زور و اجبار نگه میدارم

آخر شب سیاهم را دوست دارم

میخواهم با طلایی ابرها زیبا شود

درست است که رنگشان را باختند

اما هنوز هم زیبا میکنند

حداقل شب سیاهم را که زیبا میکنند

دودلم ! اگر رهایشان کنم

شب سیاه کاغذم را چه کنم؟

آخر آنها را با چسب مایع

روی کاغذم چسبانده بودم

اگر آنها را بردارم جایشان میماند

کاغذم زخمی میشود

شب سیاهم لکه دار میشود

مثل دلم میشوند طفلکی ها

شاید هم تکه ای از کاغذم کنده شود

آسمانم سوراخ میشود

ممکن است صبح که شد از پنجره ی کنار میزم

نور درون آسمان سیاهم نفوذ کند

نمیخواهم آسمان سیاهم مانند دلم تکه تکه شود

نمیخواهم کاغذ گران قیمتم مانند دلم آسیب  ببیند

به ابرها میگویم فکرش را هم نکنند

برایشان توضیح میدهم

شاید از تو دل رحم تر باشند

شاید دلشان برای آسمان سیاهم بسوزد

برایشان میگویم که دیر یا زود عادت خوهند کرد

برایشان میگویم که فکرش را هم نکنند


سه شنبه 23 خرداد 1385
اینا برای تو همش مال تو ... .

گل های سرخ

گل های سرخ باغچه را وقتی کاشتم

یکی برای تو بود، یکی برای من

یکی برای تو، یکی برای من

و امروز که می نگرم به پژمرده شدنشان

یکی برای من است ، یکی برای من

یکی برای من است ، یکی برای من .

                                                " آیدا"

 

 

روحی برای تو

در تمامی کوچکی دنیایم

روحی بزرگ دارم

روحی نه برای خود، بلکه برای تو

که پرواز میکند به سویت

گرچه اورا از خود می رانی ... !

                                               " آیدا"

 


یکشنبه 14 خرداد 1385
آنشب

آنشب یک آسمان اشک درون کوچه پاشیدم

آنشب به اندازه ی یک دنیا غم درون دلم نشست

آنشب شاید تا پنجاه سال دیگر را رفتم

و چه بد کردم به خودم ، به تو ، و به زندگی

چشمان شب تا صبح مرا نگریست

به ماه نگاه کردم

آنشب کسی مرا در آغوش خود جای نداد

انگار همه ی دنیا مرده بودند

یک سبد از گل های اقاقی کوچه ی دلم

را که به توداده بودم

آنشب پس دادی

و آنشب انگار همه چیز شکست

تمام زندگی یخ زد ، مانند یخ های قطب شمال

و امشب یه یاد آنشب و شب های بعد از آن

یک آسمان اشک را درون دل خود فرو بردم

وتمام گل های اقاقی کوچه ی دلم را پرپر کردم

و دوباره آغوشی نبود برای پناه بردن

و اینبار حتی ماه هم مرا نگاه نکرد

چه رسد به آسمان بی انتها  !

امشب دوباره زندگی شکست ، دوباره زندگی یخ زد.

                                                                        آیدا


چهارشنبه 10 خرداد 1385
به یاد من

                                                         

آسمان را میتوانم تکه تکه ابر باران کنم

وابرها راقطره قطره گریان

گل های باغ را میتوانم دانه دانه پرپر کنم

وگلبرگ هاشان را بی عطر

نور خورشید را میتوانم از تمام خانه ها بگیرم

و پرتوهای طلایی اش را از درخشش باز دارم

چشمانم را میتوانم سیاه کنم

تا روشنایی کورم کند

محبت را میتوانم در دلم نابود کنم

و عشق را ناکام، و روح را سرگردان

اما هیچ کدام دلیل بر این نیست

که دیدن ماه تو را به یاد من نیاورد .

                                                  " آیدا"                                                     

                                                                                                                                 


چهارشنبه 3 خرداد 1385
بهترین بابای دنیا خداحافظ

                         نگاه کن ! رفتی من به تمامیه آسمان گریستم... .

۴ سال پیش این موقع این ساعت هنوز بابام پیشمون بود. هنوز بود . هفتم دایی بود( دایی مامانم) پیرمرد خوبی بود. همه دوسش داشتیم. ما طبقه ی بالای اونا زندگی میکردیم خونمون بزرگ بود به همین خاطر تمام مراسم اون تو خونه ی ما بود. بابا تمام دیشبشو بیدار بود. با اینکه خودش خیلی حالش خوب نبود اما بیدار مونده بود و همه ی گلایی رو که این چند روزه آورده بودن از تو سبدا در آورده بود. همرو گذاشته بود تو آب توی پاسیو . کلی گل بود. تا صبح همرو درست کرده بود و نزدیکای صبح خوابیده بود. تو امتحانات بود و مام امتحان داشتیم. صبح که ما رفتیم امتحان دادیم و اومدیم خونه دوباره شلوغ بود. هفتم دایی بود. همه اونجا بودن. کلی مراسم بود تا شب. خب همه ی فامیل اونجا بودن. آخر موقع رفتن فامیلا بابا دسته های گلی رو که دیشب مرتب کرده بود داد به همه ی فامیلا. هیچ وقت یادم نمیره تمام صحته ها جلوی چشممه. یواش یواش همه رفتن. زندایی. دختر دایی مامانم و پسر داییش که اونم به خاطر فوت باباش اومده بود ایران هم رفتن پایین. اما ما سه تا مهمون داشتیم . از فامیلای دورمون بودن که از آمریکا اومده بودن یه خانوم پیر مهربون. با۲ تا خانوم دیگه. اون خانوم از اون روزاتا حالا ندیدمش. اما دوسش دارم. میدونیین تو بدترین لحظات زندگیم که اون موقع ها بود چند روزی پیشم بودو دلداریم میدادشاید به خاطر اینه که دوسش دارم. به هر حال همه رفتن و ما ها موندیم. اون چندشب مامانم و منو محمد تو اتاق مامانم اینا میخوابیدیم . و بابام تو اتاق محمد. مهمونامونم تو اتاق من. اون شبم مثل شبای قبل همین کارو کردیم.

نصف شب بود. از خواب پریدم. دیدم مامانم داره مانتو تنش میکنه. گفتم چی شده گفت هیچی بخواب دخترم و رفت بیرون از اتاق . منم سری بلند شدمو دنبالش رفتم بیرون. دیدم بابام بابای ماهم دراز به دراز افتاده دم در دستشویی همه بیدار بودن . زن دایی . دختر دایی . پسر دایی مامانمم اومده بودن بالا .

یه پیژامه ی راسته ی آبی تنش بود با یه تی شرت یقه مردونه ی آبی . مثل فرشته ها بود پاک پاک. آبی آبی. چشماش بسته بود. به اورژانش زنگ زده بودن. اما هنوز نیومده بود. به آژانسم زنگ زدیم که اگه اون زودتر اومد با آژانس ببریمش. باید میبردیمش خاتم الانبیاء .بهمون نزدیک بود. اورزانس اومد. اما اگه نمیومدم فرقی نداشت. اومدن دیدنش. چراغ قوه نداشتن از ما میخواستن! بعدشم خیلی راحت بهمون گفتن که حیات نداره . گفتیم خب حداقل ببریمش بیمارستان اما پست فطرتا گفتن که به ما ربطی نداره و رفتن ! ( هیچ وقت ازشون نمیگذرم .هیچ وقت) .راننده آژانس اومد وقتی دید وضع اینجوریه اومد تو خونه و منو اونو عمو همایون (پسر دایی مامانم) بابا رو بلند کردیم خیلی سنگین شده بود. خیلییی ... .

مامانو عمو بابارو بردن من موندمو بقیه .زنگ زدیم به دایی که اونم بیاد. فکر میکنم ساعت دو سه نصف شب بود. تازه وقتی رفتن فهمیدم چی شده . تمام بدنم می لرزید هی طول خونرو میرفتم و میومدم اون موقع فقط ۱۳ سالم بود. چندتا قرص آرامبخش بهم دادن و خوابوندنم. موقع اذون بود که دوباره از خواب پریدم . مامانم دم پنجره ی بالکن وایستاده بود . ازش پرسیدم چی شد؟ گفت: بیمارستانه . آره بابام نیومده بود. از اتاق رفتم بیرون .عمو همایونو دایی احمد نشسته بودن رو مبل و حرف میزدن رفتم پیششون. دایی احمد بغلم کرد و گفت نگران نباش میاد. زد زیر گریه ...

میدونستم دیگه نمیاد .نه دیگه نیومد. فقط یکبار دیگه بعداون شب دیدمش. روز تشیع جنازه فقط صورتشو اونم ازروی اون نایلونایی که پیچیده بودن دورش. صورتش نورانی بود. اون روز امتحان ریاصی داشتم. وقتی برگشتم خونه آمبولانس بهشت زهرا اومده بود. آوردنش توی حیاط. نمیدونم چرا اینکارو میکنن.نمیدونم. بعد هم کارایی که بایدانجام میشد. و بعد رفتیم. همه با هم رفتیم تابابای گلمو بذاریم زیر خاک. توی یه امام زاده توی چهار دیواری ( پونک) اونجاست . امامزاده عینعلی زینعلی . بردیمش اونجا با دستای خودمون بابای مهربونمو گذاشتیمش اونجا و اومدیم . از اون روز به بعد بابا دیگه پیشمون نبود. اما تو قلبمون موند بابای ماهم تو قلبمون موند .

حالا 4 سال از این موضوع گذشته .مثل برق و باد میگذره و من ، بهتره بگم و ما هر وقت که به یاد اون روزا میفتیم انگار که همین الان و تمام صحنه ها با همون حسا از جلوی چشممون میگذره .امروز دیگه اون پیش من نیست اما یادش همیشه با منه . روحش شاد .


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
۱) خیلی مهم نیست بدونی من کیم ! مهم اینه که بفهمی چی میگم !
۲) این جا یه وبلاگه و من نویسنده ی یه وبلاگ ! فقط همین ...
۳)این یه موردو با توام که میای اینجا رو میخونی و میری .. حالا هر کی میخوای باشی باش . فقط بدون اینجا یه کتاب رمان نیست که بخونی و بگی به به یا اه اه و بری ... وقتی میخونی باید حرفی برای گفتن داشته باشی .. حالا ممکنه همیشگی نباشه اما میتونه تو ۱۰ بار دو بار باشه ! اینجا یه وبلاگه و من قسمت نظراتشو واسه ی تو باز گذاشتم .اگر حرف بزنی منم بیشتر میفهمم .. خیلی چیزها رو ... منم یاد میگیرم ! پس اگر میای حرف بزن .. اگر میخونی بنویس ... وگرنه نیا ! ( ناراحت نشو اما من بدم میاد که حرف بزنمو طرف مقابلم همینجوری برو بر منو نگاه کنه بدون هیچ عکس العملی!!)
۴) من هیچ وبلاگی رو لینک نمیکنم مگر اینکه مورد تائیدم باشه . به نظر من این لینک گذاشتن ها یه جور تبلیغ به حساب میاد و من چیزی رو تبلیغ میکنم که ازش راضی باشم و مورد استفاده ام باشه .. پس لطفا از من نخواین که لینکتونو اضافه کنم :)
۵) از من برای گذاشتن لینکم اجازه نگیرین ..اگر دوست داشتین خبر بدین .. اما اجازه لازم نیست ..:)
۶) هر چیزی که اینجا میخونین خیلی بزرگش نکنین ! اینجا تمام زندگیه من نیست پس قضاوت هم نکنین .. سعی در شناخت بیش از حد من هم نکنین ..
۷) متشکرم :)
شناسنامه کامل من...
دی 1386
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 49889