ابرهای طلایی
ابرهای طلایی را از آسمان آبی میگیرم
و روی کاغذ سیاهم میچینم.
ابرهای طلایی رنگ میبازند
روی کاغذ سیاه من !
ابرهای طلایی کاغذم را دوست ندارند .
میخواهند فرار کنند
ومن به زور متوسل میشوم !
یا آنها خودخواهند که میخواهند
شب سیاه کاغذم را خراب کنند
یا من خودخواهم که آنها را
با زور و اجبار نگه میدارم
آخر شب سیاهم را دوست دارم
میخواهم با طلایی ابرها زیبا شود
درست است که رنگشان را باختند
اما هنوز هم زیبا میکنند
حداقل شب سیاهم را که زیبا میکنند
دودلم ! اگر رهایشان کنم
شب سیاه کاغذم را چه کنم؟
آخر آنها را با چسب مایع
روی کاغذم چسبانده بودم
اگر آنها را بردارم جایشان میماند
کاغذم زخمی میشود
شب سیاهم لکه دار میشود
مثل دلم میشوند طفلکی ها
شاید هم تکه ای از کاغذم کنده شود
آسمانم سوراخ میشود
ممکن است صبح که شد از پنجره ی کنار میزم
نور درون آسمان سیاهم نفوذ کند
نمیخواهم آسمان سیاهم مانند دلم تکه تکه شود
نمیخواهم کاغذ گران قیمتم مانند دلم آسیب ببیند
به ابرها میگویم فکرش را هم نکنند
برایشان توضیح میدهم
شاید از تو دل رحم تر باشند
شاید دلشان برای آسمان سیاهم بسوزد
برایشان میگویم که دیر یا زود عادت خوهند کرد
برایشان میگویم که فکرش را هم نکنند |