امروز بعد از مدت تقریبا زیادی دوباره به آسمان نگاه کردم و به ابرها.
آسمان آبیه آبی بود و ابرها همه سفید. نه سیاهیی بود نه ابرهای طلایی را پیدا کردم.
امروز به درختهای کنار اتوبانهای شهر نگاه کردم.
بیچاره ها دلم برایشان میسوزد. انگار آنها هم تنگی نفس پیدا کرده اند .
شاید به همین خاطر است که به جای سبز سیاهند !
راستی درختها هم عاشق میشوند؟؟؟
امروز تمام راه عینک آفتابیم را از روی چشمم بر نداشتم !
مبادا نور آفتاب از دو چشمم نفوذ کند و تمام یخ های درونم را آب کند.
با آفتاب غریب شده ام ! گرمایش آزارم میدهد
و نورش ... و نورش انگار مرا میسوزاند.
فردا عینکم را با خود نمیبرم .
با آفتاب سازش باید کرد ... سازش ! |