دختری در ماه
شعرا مال خودمه (اگه نباشه حتما مینویسم که نیست !!!!)
جمعه 16 تیر 1385
خداحافظ

برای رسیدن به آینده باید گذشته را رها کرد و باید از آن بیرون آمد . حتی بعضی وقتها فرار لازم است!!!

گذشته هیچ راهی به آینده ندارد و فقط به حال می رسد.و این حال تکرار و تکرار میشود. آنقدر تکرار می شود که تحملش سخت شود. پس تا زمانی که می دانیم آینده ای در پیش است چرا حال را تکرار کنیم؟؟!! باید در حال زندگی کرد و راه را برای گذشته باز ، و زمان را گذرا . زمان که به هر صورتی می گذرد ، اما مهمتر از گذشتن آن« حالیست که در آینده خواهیم داشت. همیشه همین نخواهیم ماند . زمان می گذرد و همه چیز تغییر می کند. پس اگر خود را بدون تغیر نگاه داریم و در گذشته غرق شویم بدون شک نابود خواهیم شد.  پس گذشته را کنار می گذارم  و پیش به سوی آینده ای معلوم خواهم رفت . همه چیز را من مشخص می کنم. و آینده ای نامعلوم را قبول ندارم!  همه چیز را خود انسان مشخص می کند به جز مرگ را ! پس می توان رفت و تا مرگ به همه چیز رسید. حتی اگر دو روز دیگر نباشی و ندانی که نیستی !!!

 

این آخرین نوشته ی منه! شاید سال دیگه همین موقع ها دوباره اومدم . اما نه اینجوری. با اینکه خیلی اینجا رودوست دارم مجبورم که برم . خب باید بگم که من  راهمو پیدا کردم و این راه من نیست ! تو این مدت تجربه های زیادی رو بدست آوردم. تجربه هایی که شاید خیلی برام سخت بودن اما باعث شدن قدر خیلی چیزا رو بیش از پیش بدونم. درسته که زمین خوردم. اما بلند شدم . بلند شدم و می خوام ادامه بدم در اصل درست ادامه بدم . شاید خیلی جیزا باشه که ته دلم مونده منم دیگه در برابرشون مقاومت نمیکنم. میتونن همونجا باشن . اما بی صدا !!! تا من بتونم به کارام برسم !!! بی چاره ها  مثل جنازه هایی که در اثر خفه شدگی مرده باشن موندن اونجا و این حالا دیگه اصلا مهم نیست اونام بالاخره فسیل میشن !!! به هر حال مام دیگه رفتنی شدیم. فقط قبل از رفتن باید تشکر کنم .  اول از تو که هر چیزیو که یاد گرفتم به خاطر وجود تو بود ( درسته خودت فکر میکردی بی وجودی اما به هر حال این وجودو واسه من یکی که داشتی !) ( نمیدونم اینجا رو می خونی یا نه ! اما به هر حال فقط اینجا میتونستو ازت تشکر کنم !!!) و بعد از مادر عزیزم ، مادری که میدونم خیلی اذیتش کردم و شاید الان هم ...  اول باید عذر خواهی کنم و بعد بهش بگم که چقدر دوسش دارم و ازش ممنونم که تمام این مدت با تمام گرفتاریاش و با تمام سختیای که با رفتن پدر عزیزم براش مونده اونقدر خوب منو درک کرده  و راهنماییم کرده که همیشه واقعا فکر کردم دوستمه. ( این نوشتمو باید بدم خودشم بخونه ) . بعد از آزی جونم و آتی جونم ( دختر خاله هامن ) تشکر میکنم که تو سخت ترین شرایط زندگیم  واقعا مثل دوستای خوبی بودن برام که همیشه به دردو دلام گوش کردن و همیشه هم راهنماییم کردن ( خیلی دوستون دارم) . از نغمه ی عزیزم دختر خاله ی خوبم تشکر میکنم که باعث شد من دوباره به چیزایی که واقعا دوستشون دارم فکر کنم و به آیندم به این که قرار به کجاها برسم. و به من فهموند که من توانشو دارم. ( نغمه جونم واقعا دوست دارم و دلم برات یه ذرره شده ) . از عمه ی خوبم هم ممنونم عمه ای که اندازه ی بابام دوسش دارم . و با دیدنش آرامشی خاص رو تو تمام وجودم حس میکنم . و همچنین نگین و ندای عزیزم از شماهام واقعا ممنونم. ( واقعا آخر دوست داشتنین ) . از دوستای خوبم از نوشزاد عزیزم از طناز گلم هم تشکر میکنم و عذر خواهی برای اینکه واقعا میتونم بگم این چند وقته منو تحمل کردن ( آخه اگه بدونین من چه قاطیی بودم  دقیقا اینجویا بودم --->!!! ) و همچنین از امیر عزیز،  دوست خوبم که منو تا جایی که می تونست راهنمایی کرد و باعث شد خیلی چیزهارو بهتر از قبل و به نوعی درست تر بفهمم و درک کنم. و هومن جان که همیشه نگران من بود  و سعی داشت کاری کنه که من به زندگیه عادیم برگردم متشکرم. و از تمام دوستای خوبم که همیشه منو همراهی کردن ، بعضی وقتام دعوام کردن تا به خودم بیام ممنونم. همتونو دوست دارم. و وواقعا الان میفهمم که من هیچ وقت تنها نبودم. در هیچ شرایطی. همیشه در بدترین شرایط زندگیم بودن کسانی که کمکم کنن و نذارن من تو حال و هوای سختی که برام درست شده بوده بمونم. از همتون ممنونم. و مجبورم که با دوستای خوبی هم که اینجا داشتم خداحافظی کنم. قول نمیدم ولی شاید دوباره یه روزی برگشتم. خداحافظی سخته اما چاره ای نیست و من میرم و با آینده ای بهتر بر میگردم. همتون رو به خدا میسپارم. برام دعا کنین . همیشه به یادتون هستم و حتما بهتون سر خواهم زد. خداحافظ

 


جمعه 9 تیر 1385
این منم .آیدا !

این غم بزرگ را چگونه می توان تحمل کرد ؟! چگونه میتوان زندگی کرد و طاقت داشت ؟! چگونه دوری را تحمل باید کرد ؟! چگونه ادامه خواهم داد ؟ آخرش چه میشود؟ چرا ؟ چه ؟ چه گونه؟ و چرا و چراهای دیگر !!!

این ها حرفهای امروزم نیست ! حرف های 6 – 7 ماه پیش است روزهایی که نمیدانم چطور گذشت .روزهایی که تمام ساعت هایش درد بود و رنج و عذاب ! شب هایی  که به گمانم هیچ گاه به پایان نمیرسید. صبح هایی که با نفرت چشمهایم را می گشودم و با خود میگفتم لعنتی هنوز که زنده ای !

مگر قرار بود بمیرم که اینگونه با اطمینان این حرف را میزدم؟ نمیدانم چگونه گذشت راههایی که می پیمودم تا به مدرسه برسم ونزدیک که میشدم دلم میخواست در برف و سرمای زمستان باز هم قدم بزنم و گریه کنم. و به این فکر میکردم که آن روز را به مدرسه نروم و به راهم ادامه بدهم. اما از اینکه ممکن بود همه را نگران و ناراحت کنم راهم را کج میکردم و به سمت مدرسه ادامه اش میدادم. با لبخندی مصنوعی وارد کلاس میشدم و بیچاره دوستانم که مجبور بودند مرا تحمل کنند ! معلم ها می آمدند و میرفتند و من هیچ نمیفهمیدم. و امتحانات ترم اولی که نمیفهمیدم چطور فقط سعی میکردم پاسشان کنم ! ونمیدانم چگونه گذشت شبی که فهمیدم میرود  تمام مدتی که با او حرف زدم ،  اشک ریختم و مطمئنا نفهمیده بود. چطور باید میفهمید ! از صبحی که فهمیده بودم همین بود وسط امتحانهای ترم اول بودم. وقتی مادرم فهمیده بود نتوانسته بودم جلوی خودم را بگیرم بغلش کرده بود وگریسته بودم. دختر خاله ام که زنگ زده بود تا با من حرف بزند برای او هم فقط گریسته بودم. دوستم هم زنگ زده بود و برای او هم گریسته بودم. و شب که با او حرف میزدم میگریستم و او نمیدانست. تا صبح شاید حرف زده بودیم. نمیدانم متعجب بود یا نه اینگونه نشان میداد ! و نمیدانم ، واقعا نمیدانم چطور آن شب با تمام رنج و عذابش تمام شد. خورشید و ماه به کارشان ادامه دادند مانند روزهای قبل ! همه دنبال کارو زندگیشان بودند مثل روزهای قبل و انگار فقط من بودم که احساس میکردم دیگر زندگی ای نیست برای ادامه دادن !!! بیچاره اطرافیانم که چند ماه یک مجسمه را تحمل کردند ! نمیدانم چرا 8 روز بعدی که قرار بود برود و من فردایش امتحان فیزیک داشتم. فقط خوابیدم . مانند امتحان های دیگرم لای کتاب را هم باز نکردم و با آرامشی تمام  که نشانه ای از تلاطم درونم بود  گفتم که من فردا امتحان نمیدهم ! فقط خدا میداند که مادرم چه کشیده است فقط خدا میداند . و نمیدانم چطور همه شان گذشت و تنها چیزی که باقی ماند دلی شکسته بود و کارنامه ای از نمره های درخشان دو ترم! و حسی که تمام مدت خودخواهیم را به رخم میکشد و انگار می خواهد اثبات کند که تمام مدت حق با او بوده و من به جز خود به چیز دیگری نیدیشیده ام و با گذشت این زمان خود به حرفهایش ایمان آورده ام و با گذشت زمان همه چیز کمرنگ ترو کمرنگ تر میشود اما هیچ گاه به محو شدن نمیرسد ! و تمام اینهایی که معلوم نشد چطور و چگونه گذشت با گذشت زمان خود را پنهان میکنند ! اما این درست است که سنگینیشان در دل من خواهد ماند ! کلاسی میرفتم که در آن به من یاد دادند که صندلی گذشته را از روی دوشم بردارم. به من فهماندند که این صندلی مزاحم است مزاحم راه رفتن ،  مزاحم سرعت گرفتن،  مزاحم پیشرفت  ! و بالاخره خسته ام خواهد کرد. اما یک جای کار میلنگید ! به من یاد ندادند صندلی گذشته ام را چگونه از روی دلم بردارم و به من نگفتند اگر کسی روی آن صندلی نشسته باشد آن را چه کنم !

آن را نمیدانم ، اما این را خوب میدانم که دیگر فرصتی برای از دست دادن نیست .این را خوب میدانم که می توان فراموش کرد اگر نمیتوان دور ریخت .میدانم باید سرگرم بود برای فراموش کردن و میدانم آنقدر کارها برای انجام دادن دارم که حتی دیگر فرصتی برای فکر کردن به فراموشیش را هم پیدا نمیکنم. میدانم خود به خود همه چیز درست خواهد شد. اگر تلاش کنم که میکنم. میدانم که به تمام هدف هایم خواهم رسید هدف هایی که از زمانی که بهشان نیاز پیدا کردم برایشان زحمت کشیده ام. شاید کمی عقب مانده باشم اما میدانم که میتوانم جبرانشان کنم و همین برای من کافیست. حال آرامشم را درون هدف هایم جستجو میکنم و میدانم که نه خیلی دور با تلاش به آرامشم خواهم رسید . وخوشحالم از اینکه دوباره میدانم و خوشحالم از این که نمیگویم نمیدانم نمی گویم شاید . بلکه قاطعانه خواهم گفت حتما و به کارهایم خواهم رسید. روزی خواهم آمد و خواهم گفت چه کرده ام. خواهم گفت که موفق شده ام و تمام آرامشم را با خود خواهم آورد ... .

دیگر نمیبینم تو را ... .

ماه را می نگرم دیگر نمی بینم تو را

آن ستاره را نمی بینم دگر این روزها

دل به دریا می زدم هر روز و شب

اما نبود یک خبر از روی تو آن روزها

یک قناری در دلم ، این سو و آن سو می پرید

هر دم از عشق تو می خواند و دلم را می درید

یک ستاره هر شب از عشقت برایم نور داشت

یکدم از شب تا سحر اشک، این چش مغرور داشت

هر شب و هر شب ز رویایت به صبحم میرسید

با امید اینکه شاید یک سحر مرهم رسید

حال بعد از آ« زمان رفتن دگر

هیچ امیدی نمانده تا سحر

آن همه رویای شیرین زیر خاک

مانده است و من بماندم چو دل ، هلاک

آن ستاره دیگر از آن سوی ماه

هیچ سوسویی ندارد در خفا

آن قناری در دل بیچاره ام

حتی ندارد یک اثر ، یک ردپا

هر چه بود و هر چه شد در این دل رسوای من

مرهمی پیدا نکرد تا نگذرد از جان و تن

چون بدید امید رفته است از دلم

کوله بارش را ببست و رفت حتی از سرم

                                                             " آیدا"

 

 

 


یکشنبه 4 تیر 1385
سازش ... .

امروز بعد از مدت تقریبا زیادی دوباره به آسمان نگاه کردم و به ابرها.

آسمان آبیه آبی بود و ابرها همه سفید. نه سیاهیی بود نه ابرهای طلایی را پیدا کردم.

امروز به درختهای کنار اتوبانهای شهر نگاه کردم.

بیچاره ها دلم برایشان میسوزد. انگار آنها هم تنگی نفس پیدا کرده اند .

 شاید به همین خاطر است که به جای سبز سیاهند !

راستی درختها هم عاشق میشوند؟؟؟

امروز تمام راه عینک آفتابیم را از روی چشمم بر نداشتم !

مبادا نور آفتاب از دو چشمم نفوذ کند و تمام یخ های درونم را آب کند.

با آفتاب غریب شده ام ! گرمایش آزارم میدهد

و نورش ... و نورش انگار مرا میسوزاند.

فردا عینکم را با خود نمیبرم .

با آفتاب سازش باید کرد ... سازش !


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
۱) خیلی مهم نیست بدونی من کیم ! مهم اینه که بفهمی چی میگم !
۲) این جا یه وبلاگه و من نویسنده ی یه وبلاگ ! فقط همین ...
۳)این یه موردو با توام که میای اینجا رو میخونی و میری .. حالا هر کی میخوای باشی باش . فقط بدون اینجا یه کتاب رمان نیست که بخونی و بگی به به یا اه اه و بری ... وقتی میخونی باید حرفی برای گفتن داشته باشی .. حالا ممکنه همیشگی نباشه اما میتونه تو ۱۰ بار دو بار باشه ! اینجا یه وبلاگه و من قسمت نظراتشو واسه ی تو باز گذاشتم .اگر حرف بزنی منم بیشتر میفهمم .. خیلی چیزها رو ... منم یاد میگیرم ! پس اگر میای حرف بزن .. اگر میخونی بنویس ... وگرنه نیا ! ( ناراحت نشو اما من بدم میاد که حرف بزنمو طرف مقابلم همینجوری برو بر منو نگاه کنه بدون هیچ عکس العملی!!)
۴) من هیچ وبلاگی رو لینک نمیکنم مگر اینکه مورد تائیدم باشه . به نظر من این لینک گذاشتن ها یه جور تبلیغ به حساب میاد و من چیزی رو تبلیغ میکنم که ازش راضی باشم و مورد استفاده ام باشه .. پس لطفا از من نخواین که لینکتونو اضافه کنم :)
۵) از من برای گذاشتن لینکم اجازه نگیرین ..اگر دوست داشتین خبر بدین .. اما اجازه لازم نیست ..:)
۶) هر چیزی که اینجا میخونین خیلی بزرگش نکنین ! اینجا تمام زندگیه من نیست پس قضاوت هم نکنین .. سعی در شناخت بیش از حد من هم نکنین ..
۷) متشکرم :)
شناسنامه کامل من...
دی 1386
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 49895