دیگر برایش مهم نبود که ساعت ها بنشیند و چند خط نوشته را با عکس هایی که از او میدید تطبیق دهد و غصه دار شود از این که چرا او روز به روز شکسته تر میشود و فرسوده تر! دیگر برایش اهمیتی نداشت که دلش چه می گوید و دیگر حتی نمیتوانست به او فکر کند ... او را به فراموشی میسپرد و کم کم خاطرات نه چندان زیادش را در گوشه ای از مغزش بایگانی میکرد ! او حال میدانست که میتاون کم رنگ تر از آنی که میشود هم به قضیه نگاه کرد چرا که دیگر حتی یک طرف ماجرا هم که خودش بود از عشق بی ریایی که در دلش ساخته بود انزجار داشت ... او حتی دیگر نمیتوانست اتفاقاتی را که افتاده بود عشق بنامد و این خیلی برایش گران تمام شده بود ... حدود دو سال از نوجوانیش و بهترین لحظاتش را صرف چیزی کرده بود که هیچ گا ه وجود نداشت ... شاید از اول هم دلش سوخته بود ... گریه هایش را هیچ گاه فراموش نمیکرد و لبخندهای تلخی که مجبور بود برای اطرافیانش بسازد و حال میدید که چه طور با بی اعتنایی تمام از کنار عشقش گذشته بود .از کنار گریه های شبانه اش که تنها برای او بود و از کنار قلبی که تنها برای او تپیده بود ... حال به تمام اشتباهاتش پی میبرد و این را خوب درک میکرد که این جماعت ارزش عشق و دوستی را تا این حد ندارند... البته که خود را نیز مقصر میدانست که با تمام بچگی شهامتی را که بهتر بود به کار نگرید به کار گرفته بود و با تمام اخلاص کلمه ی دوستت دارم را به زبان آورده بود ... . او هنوز نمیدانست که این ادمها چگونه تقدص این جمله را به کثافت کشیده اند و حتی نمیدانست او هم در جواب دوستت دارم هایش تقدص این جمله را به گند کشیده بود... اما حال خوب می فهمید که کلمات واقعی چگونه او را به دروغ وادار میکردند ... .
نمیتوان گفت سرنوشت این بود ... چرا که خود کرده را تدبیر نیست ... و او خود کرده بود و خود باید جواب میداد ... اما امروز تمام سوال ها را دور میریخت ... دیگر به دنبال جواب نبود ... دلش را آرام آرام به خاک سرد و نمناک تنش میسپرد و عقلش را فرمانروای زندگی قرار میداد تا شاید جبرانی شود برای گذشته هایی که روز به روز دورتر و دورتر میشدند . |