دختری در ماه
شعرا مال خودمه (اگه نباشه حتما مینویسم که نیست !!!!)
دوشنبه 11 تیر 1386
راز

دخترک چشمهایش را بست ... فکرش دیگر کار نمیکرد ! قطرات اشک روی گونه های سرخش میغلتید .... دیگر نمیتوانست چشمهایش را باز کند ... حلقه ی اشک نمی گذاشت هیچجا را ببیند ! صدایی شنید ... آشنا بود ... صدا گفت : چرا اینگونه اشک میریزی ؟

_تو کیستی ؟

_مهم نیست که من کیستم مهم اینست که تو اینگونه نباشی .

_ من خیلی وقت است که عادت کرده ام .

_ اشتباه میکنی ! تو هیچوقت عادت نکرده ای .

_ تو از کجا میدانی درون دل من چه میگذرد؟

_ خیلی ساده است ...از صدای گریه ات !

_اما من فقط اشک ریختم ...

_ صدارا نمیشنوی ! این ندای قلب توست . تو خود آن را نمیشنوی ! بعد چگونه از دیگران توقع داری ؟!

_ پس تو چگونه فهمیدی ؟

_ من یک رازم ... رازها با دل گفتگوها دارند ... او مرا خبر کرد . وگرنه از تو کاری نبود !

_ لعنت به دل که حتی خودم را رازدار نمیداند و من تو را نمیشناسم ...

_ خودت نخواستی که بشناسی ... خودت نخواستی که بشنوی ... خودت نمیخواهی ببینی ... چشمهایت را بشوی ... دوباره نگاه کن ... گوشهایت را آماده کن ... برای شنیدن هر صدایی ! ودستان کوچکت را باز کن برای یه آغوش کشیدن آنچه از آن توست ... .

این آخرین صدایی بود که دخترک شنید ... انگار تمام ظرفیتش پر شده بود ... دیگر تاب شنیدن نداشت ...  دخترک چشمانش را بست و همانجا کنار دیوار نشست ... دیگر حتی صدای نفسش هم به گوش نمیرسید ... او رفته بود ... شاید به جایی که میتوانست یه نصایح  رازهای دل گوش جان بسپارد .

 

                                                                                                        ۱۰ /۴ /۱۳۸۶                                                                                                                   آیدا


یکشنبه 10 تیر 1386
شعر من

نشانه ی سادگی

و هیچکس تو را صدا نخواهد زد

"چرا که پرنده مردنیست"

و اقاقیها برای لمس دستان باد

کوچه ها را گم کرده اند

و حوض خانه ی کاهگلی امروز

دانه دانه ماهیهایش را به عمق آب کشانیده است

گویی که انها را غرق میکند

و گربه ی سیاه روی شیروانی

با ان نگاه پست ، خیره خیره

سادگیت را دنبال میکند

و تو آنجاست که میفهمی

هلال ماه نشانه ی خوبی

برای گور آرزوهایت نبوده است

و اینچنین از دره ی نگاه آسمان

خود را پرتاب میکنی

و آنها برای تو زارزار گریه میکنند

زیرا که تابوت مرگ کمی جلوتر

به استقبال ان گیسوان طلایی آمده است

و تو با آسمان یکی میشوی

و انگار طلایی گیسوانت را

به خورشید قرض داده ای

که اینگونه با شتاب به روی جنازه ی

ماهیان غرق شده میتابد !

                                           آیدا .... ۶/ تیر/ ۱۳۸۶


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
۱) خیلی مهم نیست بدونی من کیم ! مهم اینه که بفهمی چی میگم !
۲) این جا یه وبلاگه و من نویسنده ی یه وبلاگ ! فقط همین ...
۳)این یه موردو با توام که میای اینجا رو میخونی و میری .. حالا هر کی میخوای باشی باش . فقط بدون اینجا یه کتاب رمان نیست که بخونی و بگی به به یا اه اه و بری ... وقتی میخونی باید حرفی برای گفتن داشته باشی .. حالا ممکنه همیشگی نباشه اما میتونه تو ۱۰ بار دو بار باشه ! اینجا یه وبلاگه و من قسمت نظراتشو واسه ی تو باز گذاشتم .اگر حرف بزنی منم بیشتر میفهمم .. خیلی چیزها رو ... منم یاد میگیرم ! پس اگر میای حرف بزن .. اگر میخونی بنویس ... وگرنه نیا ! ( ناراحت نشو اما من بدم میاد که حرف بزنمو طرف مقابلم همینجوری برو بر منو نگاه کنه بدون هیچ عکس العملی!!)
۴) من هیچ وبلاگی رو لینک نمیکنم مگر اینکه مورد تائیدم باشه . به نظر من این لینک گذاشتن ها یه جور تبلیغ به حساب میاد و من چیزی رو تبلیغ میکنم که ازش راضی باشم و مورد استفاده ام باشه .. پس لطفا از من نخواین که لینکتونو اضافه کنم :)
۵) از من برای گذاشتن لینکم اجازه نگیرین ..اگر دوست داشتین خبر بدین .. اما اجازه لازم نیست ..:)
۶) هر چیزی که اینجا میخونین خیلی بزرگش نکنین ! اینجا تمام زندگیه من نیست پس قضاوت هم نکنین .. سعی در شناخت بیش از حد من هم نکنین ..
۷) متشکرم :)
شناسنامه کامل من...
دی 1386
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 49881