دخترک چشمهایش را بست ... فکرش دیگر کار نمیکرد ! قطرات اشک روی گونه های سرخش میغلتید .... دیگر نمیتوانست چشمهایش را باز کند ... حلقه ی اشک نمی گذاشت هیچجا را ببیند ! صدایی شنید ... آشنا بود ... صدا گفت : چرا اینگونه اشک میریزی ؟
_تو کیستی ؟
_مهم نیست که من کیستم مهم اینست که تو اینگونه نباشی .
_ من خیلی وقت است که عادت کرده ام .
_ اشتباه میکنی ! تو هیچوقت عادت نکرده ای .
_ تو از کجا میدانی درون دل من چه میگذرد؟
_ خیلی ساده است ...از صدای گریه ات !
_اما من فقط اشک ریختم ...
_ صدارا نمیشنوی ! این ندای قلب توست . تو خود آن را نمیشنوی ! بعد چگونه از دیگران توقع داری ؟!
_ پس تو چگونه فهمیدی ؟
_ من یک رازم ... رازها با دل گفتگوها دارند ... او مرا خبر کرد . وگرنه از تو کاری نبود !
_ لعنت به دل که حتی خودم را رازدار نمیداند و من تو را نمیشناسم ...
_ خودت نخواستی که بشناسی ... خودت نخواستی که بشنوی ... خودت نمیخواهی ببینی ... چشمهایت را بشوی ... دوباره نگاه کن ... گوشهایت را آماده کن ... برای شنیدن هر صدایی ! ودستان کوچکت را باز کن برای یه آغوش کشیدن آنچه از آن توست ... .
این آخرین صدایی بود که دخترک شنید ... انگار تمام ظرفیتش پر شده بود ... دیگر تاب شنیدن نداشت ... دخترک چشمانش را بست و همانجا کنار دیوار نشست ... دیگر حتی صدای نفسش هم به گوش نمیرسید ... او رفته بود ... شاید به جایی که میتوانست یه نصایح رازهای دل گوش جان بسپارد .
۱۰ /۴ /۱۳۸۶ آیدا |