
وقتی رفتی دنیامون تیره و تار شد
دلمون از رفتنت چه بی قرار شد
وقتی رفتی همه جا انگار قفس شد
همه لحظه های شیرین واسمون چه بی نفس شد
میدونستی که میری، اما به ما نگفته بودی
واسه ی رفتنت انگار که دعا هم کرده بودی
اون روزا یادم میاد که به امامزاده میگفتی
نمیخوای بمونی اینجا، خسته بودی ، خودت گفتی
اون روزایادم نمیره ، دیگه بابایی نبودش
دیگه حتی توی خونه سرو صدایی نبودش
همه چیزو برده بودی با خودت از توی خونه
داداشی چه بی قرار بود، میگرفت همش بهونه
اشکمون از چشمامون حلقه حلقه جاری میشد
دلمون از شادیها لحظه لحظه خالی میشد
حالا پنج ساله که رفتی،نیستی دیگه توی خونه
اما دل هر روزو هر شب هنوزم از تو میخونه
حالا من با پای خسته میام هر هفته کنارت
میامو میشینم اونجا، سر اون سنگ مزارت
میامو گل های سرخ رو میکنم پرپر رو سنگت
تا یادم بمونه نیستی، رفتی با یه دنیا رنگت !
تقدیم به بابای خوبم .تولدت مبارک .
آیدا (۲۸/شهریور/۱۳۸۶)
|