دیشب آتی میگه: خوشحال نیستی یه غمی داری انگار ... میخندمو میگم نه بابا .. چطور مگه ؟ خسته ام حتما ...میگم من که دارم میخندم .. این همه شاد و شنگولم ... میگه نه ! ته چشمات ناراحته ... توی آینه نگاه میکنم ... راس میگه ! نمیشه پنهانش کرد ... اما خودم رو هم گول میزنم و میگم نه حتما خسته ام !!! پنجشنبه ها همیشه سخته و جمعه ها سخت تر !!!
ام پی 3 پلیر تو گوشمه .. گیم بازی میکنم !! یهو دو قطره اشک از چشمام میفته پایین ... دارم سعی میکنم بخوابم ! یهو دو قطره اشک از چشمام میریزه پایین !! دارم سیمز بازی میکنم ... یهو دو قطره اشک از چشمام میفته پایین ... دارم فیلم میبینم یهو ... ! دارم غذا میخورم یهو ... ! فقط وقتی درس میخونم مثه سنگ میشم .. (گاهی دل اونقدر تنگ میشه ... که گریه هم کم میاره )
یه هفته اس مثه آدم نخوندم ... یک ماه و نیمه باشگاه نرفتم ! اما دیگه این کارا کهنه شده و.. تحمل این وضع و به هم ریختگیو ندارم ! امشبم این مهمونی رو بریم .از فردا باشگاه ...بعدم درس ! برنامه درسیمو نوشتم .. تایم باشگاه رو یادم نیس دقیق ... اونم بپرسم دیگه حله !
........................................................................................................................
........................................................(سانسور!)تازه یادم افتاد اینجارو کسایی میخونن که بعضی از دوستام شاید دلشون نخواد بدونن چیزی !!(چی گفتم ... اه انقدر بدم میاد از محدودیت !!)
نمیشه نرفت این مهمونی رو ؟؟ نه ! نمیشه ! میدونی چرا ... 1) رو کم کنیه (واسه خودما ! ) 2) خاله و نوید دیگه دارن میرن زشته ... 5 روزم که نبودم ندیدمشون ! 3) ....
ما تو خونمون وقتی یه کاری باید انجام بدیم .مثلا همین مهمونی رفتن ... یه ساعت گویا پیدا میکنیم ... اسم ساعت گویا مامان هستش ... همیشه یه یهربعی هم جلوء !!! الا با این که ام پی تری تو گوشمه میشنوم که میگه آیدا خانوم ساعت چهاره ها ... (از صب کلی تایم داده مامان جونم بهم !) این یعنی اینکه پاشو برو حموم ... حاضر شو ... لباستو بپوش ... وای چه حرصی داره هاااا! اما خب کاریش نمیشه کرد دیگه ! |