دختری در ماه
شعرا مال خودمه (اگه نباشه حتما مینویسم که نیست !!!!)
شنبه 26 آبان 1386
یک حسه گنگ ...

*این چه حسیه؟؟ یکم گنگه ... نمی فهممش ! اما میفهممش ... کاملا دو قسمت ... یه قسمتش منو از اینور میکشه ... یه قسمتش از اون ور!! دو تا حس جدا نیست ... کاملا یکیه که دو قسمت داره ...نمیدونم کدوم سمت پیروز میشه ... اما بالاخره یکیشون میشه ...نمیشه گفت یکیش خوبه یکیش بده ... از نظر من هر جفتش خوبه !!! اما جفتش با هم نمیشه ... شایدم میشه و من بلد نیستم راهشو ...

*راسنی میدونین من اونایی که چپ دست هستن رو یه جور دیگه دوست دارم !!! بدون استسنا ارتباط خاصی باهاشون برقرار میکنم (خودمم چپ دستم !) نمیدونم یهو یادم افتاد این موضوع رو دلم خواست بگم !!!

*ازتون میخوام که واسه یه نفری دعا کنین ... خیلی دعا میخواد الان ... تا حالا که خدا باهاش بوده و مراقبش ... اما یه لغزشی داشته که بازم خدا بهش کمک کرده ... دعا کنین خوبه خوب شه دیگه ... هنوز خیلی کوچولوئه واسه این حرفا و این کارا !!! التماس دعا ...

*یه یک ماهی میشه که خوابم بدجوری بهم ریخته ... نوشی میگه مال همین حساته ! راس میگه شما هم اگه هی از وسط به دوطرف نمیدونستین که چی میشه همینجوری میشدین !! نه؟ آره !

*احساس میکنم محم یواش یواش داره بزرگ میشه و عاقل ... تازه میفهمم چقدر دوسش دارم ...تازه میفهمم اونم چقدر دوستم داره و غرورشه که نمیذاره بروز بده ... امروز مثه آقاهای بزرگ کلی برامون سخنرانی کردش ... همه رو هم راس میگفت .. منو مامان که کیف کردیم .... قربونش بشم منننننننننننننننننننن ....

*میخوام برم سعی کنم بخوابم ... امیدوارم که بشه و تا دو تو جام (غلت؟ قلت؟ قلط ) چمیدونم خب ! اصن تکون نخورم ... شب بخیر ...


جمعه 18 آبان 1386
اشک

دیشب آتی میگه: خوشحال نیستی یه غمی داری انگار ... میخندمو میگم نه بابا .. چطور مگه ؟ خسته ام حتما ...میگم من که دارم میخندم .. این همه شاد و شنگولم ... میگه نه ! ته چشمات ناراحته ... توی آینه نگاه میکنم ... راس میگه ! نمیشه پنهانش کرد ... اما خودم رو هم گول میزنم و میگم نه حتما خسته ام !!! پنجشنبه ها همیشه سخته و جمعه ها سخت تر !!!

ام پی 3 پلیر تو گوشمه .. گیم بازی میکنم !! یهو دو قطره اشک از چشمام میفته پایین ... دارم سعی میکنم بخوابم ! یهو دو قطره اشک از چشمام میریزه پایین !! دارم سیمز بازی میکنم ... یهو دو قطره اشک از چشمام میفته پایین ... دارم فیلم میبینم یهو ... ! دارم غذا میخورم یهو ... ! فقط وقتی درس میخونم مثه سنگ میشم .. (گاهی دل اونقدر تنگ میشه ... که گریه هم کم میاره )

یه هفته اس مثه آدم نخوندم ... یک ماه و نیمه باشگاه نرفتم ! اما دیگه این کارا کهنه شده و.. تحمل این وضع و به هم ریختگیو ندارم ! امشبم این مهمونی رو بریم .از فردا باشگاه ...بعدم درس ! برنامه درسیمو نوشتم .. تایم باشگاه رو یادم نیس دقیق ... اونم بپرسم دیگه حله !

........................................................................................................................

........................................................(سانسور!)تازه یادم افتاد اینجارو کسایی میخونن که بعضی از دوستام شاید دلشون نخواد بدونن چیزی !!(چی گفتم ... اه انقدر بدم میاد از محدودیت !!)

 

نمیشه نرفت این مهمونی رو ؟؟ نه ! نمیشه ! میدونی چرا ... 1) رو کم کنیه (واسه خودما ! ) 2) خاله و نوید دیگه دارن میرن زشته ... 5 روزم که نبودم ندیدمشون ! 3) ....

ما تو خونمون وقتی یه کاری باید انجام بدیم .مثلا همین مهمونی رفتن ... یه ساعت گویا پیدا میکنیم ... اسم ساعت گویا مامان هستش ... همیشه یه یهربعی هم جلوء !!! الا با این که ام پی تری تو گوشمه میشنوم که میگه آیدا خانوم ساعت چهاره ها ... (از صب کلی تایم داده مامان جونم بهم !) این یعنی اینکه پاشو برو حموم ... حاضر شو ... لباستو بپوش ... وای چه حرصی داره هاااا! اما خب کاریش نمیشه کرد دیگه !


دوشنبه 14 آبان 1386
دریا

آسمون صاف با ابرای سفید ... دریای آروم ... و عشق ... عشقی که فرسنگ ها فاصله داره ... و من هنوز میپرستمش ... انگار که دیوانه ام ... اما همین است ... هنوز هم باور نکردم ... چند سال میگذشت از آن جاده ی سرسبز و ازآن دریای آرام و ماه و شب و مرغان دریایی ... اما از آن حس هیچ نگذشته بود ... و اینبار جاده سبز نبود ... زرد بود و نارنجی ... رنگ دلش بود ... دلش هم دیگر سبز نبود ... و دریا آنشب پر از تلاطم بود و خشمگین ... دوباره به هم ریخته بود ... آشفته میشد وقتی میدید اینگونه بی ارزش است ... چقدر دریا با دلش یکی بود ... باران هم بند نمیامد ... خیلی دوست داشت اولین قدم را به سوی دریا میگذاشت و تا آخر میرفت ...تا  جایی که ناپدید میشد ... زیر آن باران چه کسی میتوانست بگذرد از دیوانگی ؟!!! اما حیف که تنها برای خود زندگی نمیکرد ... حیف که بودند کسانی که وجودش برای آنها نیاز بود ...


سه شنبه 8 آبان 1386
تسلیت
قیصر هم رفت ... آن زن ماند و دختر بچه ای که بابا میخواهد ... روحش شاد ...

سه شنبه 8 آبان 1386
آخرین سلام ...

ذهن مغشوشم یاری نمیدهد ! مکالمات را به یاد نمیاورم ! فقط سبک شده ام ... برای چیزی که نمیدانم بود یا نه ... برای گفتن ... و چقدر گفتن خوب است و خالی شدن از هر چه تردید است ! گرچه هنوز هم از گفتن خیلی چیزها میترسم ... اما باز هم سبکتر شده ام ... بعضی وقتها شک میکنم به این که چطور به خود اجازه دادم که له شوم ... که ندانم چه میشوم ...

(خوردن آن قرص لعنتی هم آرامش نکرد! تنشی که درون تمام افکارش وجود داشت به جسمش نیز سرایت کرده بود ... و سخت بود رها شدن ... اما چاره ای نبود ... یاد آن روزها امانش را میبرید ... و لرزه ای که وجودش را فرا گرفته بود ذره ذره آبش میکرد !

تسبیحش هنوز در دستش بود و تپش قلب رهایش نمیکرد ... انگار که قلبش نیز فریاد میکشید و میخواست از زندان تنگ سینه اش رهایی یابد . اگر میشد خودش بیرونش میاورد تا اینقدر بی تابی نکند ! (اللهم صل علی محمد و آله محمد ... اللهم صل علی محمد و آله محمد ... االهم صل علی ... ) آرام نمیشد ... پتویش را روی سرش کشید . همانطور که خیره به عکس نگاه میکرد بغضش ترکید !بغضی که باید بی صدا اشک میشد ! با تمام وجود سعی میکرد کسی بیرون آن اتاق متوجه دلتنگی اش نشود ! آخرین راه را نیز رفته بود ... آخرین سلام ... و میدانست که بعد از ان همه چیز تمام میشود ... حتی هر انچه در ذهنش میگذشت ... حتی امیدی که تا به حال از ان سخن میگفت !! و میدانست که پایان امید مرگ است ... و میدانست که دیگر همه چیز با اوست ... دادن فرصت یا گرفتن آن ... شاید فرصت خوبی بود برای دوباره بودن و دوباره زیستن ... اما انگار او بود که هنوز نمیخواست باشد و خوشحال بود ازاینکه با نبودنش زندگی را از دیگری هم میگیرد ...

کم کم به این مساله پی میبرد که بعضیها فرصت دوباره زیستن دارند و نمیخواهند .. خود نمیخواهند ... و او نمیتوانست چیزی را عوض کند ... شاید که تقدیر این بود ... فقط باید دل را رها میساخت ... )

به قول یه اس ام اسی : (عشق مثه ساعت شنی میمونه .هم زمان با اینکه قلبتو پر میکنه مغزتو خالی میکنه !)


   1      2    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
۱) خیلی مهم نیست بدونی من کیم ! مهم اینه که بفهمی چی میگم !
۲) این جا یه وبلاگه و من نویسنده ی یه وبلاگ ! فقط همین ...
۳)این یه موردو با توام که میای اینجا رو میخونی و میری .. حالا هر کی میخوای باشی باش . فقط بدون اینجا یه کتاب رمان نیست که بخونی و بگی به به یا اه اه و بری ... وقتی میخونی باید حرفی برای گفتن داشته باشی .. حالا ممکنه همیشگی نباشه اما میتونه تو ۱۰ بار دو بار باشه ! اینجا یه وبلاگه و من قسمت نظراتشو واسه ی تو باز گذاشتم .اگر حرف بزنی منم بیشتر میفهمم .. خیلی چیزها رو ... منم یاد میگیرم ! پس اگر میای حرف بزن .. اگر میخونی بنویس ... وگرنه نیا ! ( ناراحت نشو اما من بدم میاد که حرف بزنمو طرف مقابلم همینجوری برو بر منو نگاه کنه بدون هیچ عکس العملی!!)
۴) من هیچ وبلاگی رو لینک نمیکنم مگر اینکه مورد تائیدم باشه . به نظر من این لینک گذاشتن ها یه جور تبلیغ به حساب میاد و من چیزی رو تبلیغ میکنم که ازش راضی باشم و مورد استفاده ام باشه .. پس لطفا از من نخواین که لینکتونو اضافه کنم :)
۵) از من برای گذاشتن لینکم اجازه نگیرین ..اگر دوست داشتین خبر بدین .. اما اجازه لازم نیست ..:)
۶) هر چیزی که اینجا میخونین خیلی بزرگش نکنین ! اینجا تمام زندگیه من نیست پس قضاوت هم نکنین .. سعی در شناخت بیش از حد من هم نکنین ..
۷) متشکرم :)
شناسنامه کامل من...
دی 1386
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 49892