دختری در ماه
شعرا مال خودمه (اگه نباشه حتما مینویسم که نیست !!!!)
پنجشنبه 3 آبان 1386
محمد و بابا

دارم ناهار میخورم پشت میز نشستم تنها ... اینجا خیلی وقته که تنها ناهار میخوریم ... مامان ساعت 4 میاد خونه .. محمد ساعت 3 میاد منم دیگه دیره دیر 2 ناهار میخورم ... از وقتی بابا نیست شام هم همچین دور هم نیستیم ! یکی پای تی وی یکی شام نمیخوره ... یکی هنوز درس داره ! مامان هم خیلی گیر نمیده به این مسائل اونم انگار دیگه براش مهم نیست ... اما از وقتی که بابا نیست خیلی چیزا فرق کرده ... مثلا اینکه دیگه ساعت 5 و 6 عصر منتظر کسی نیستیم که بیاد خونه .. یه روز با کلی کتابای جور واجور یه روز با کلی سی دی یه روز با کلی خرت و پرت ... دیگه کسی نیست که مامان دعواش کنه که چرا انقدر ات اشغال میخری ...

دارم ناهار میخورم پشت میز نشستم تنها ... سرمو میارم بالا چشمم میفته به عکسه روی دیواره بابا ... کت شلوار سرمه ای ، پیرهن آبی و یه بکگراند آبی .. همش بهش میاد ... یه لبخند قشنگ و چشمایی که با ادم حرف میزنه خیلی وقته که به عکس بابا نگاه نکردم ... از بس سرم پایینه ! از بس که بالا رو نمیبینم !!! دلم میگیره ... یادم میاد بابا نیست ... بابایی در کار نیست ! عذاب آوره ... اما چاره ای نیست ... نه میشه گریه کرد نه میشه خندید ... حتی ناراحتی هم فایده ای نداره !

بعد از مدتی میرم به باباییه ایلیا سری میزنم ... کلی حرف نوشته که من نخوندم ... میخونم ... همش بوی مرگ و آدمایی که مردنو نگران کسایی که نمیرن ... دلم میگیره ... اما یاد بابا میفتم ... یه نوشته تو آرشیوش که کفن و دفن پدر بزرگشه (خدا رحمتشون کنه) یاد صورت بابا میفتم که وقتی زدن کنار کفن رو سفید بود و نورانی ... انگار میخندید ... خاک رو که روش میریختن منم بیل رو ازشون گرفتم و روش خاک ریختم نمیدونم چرا شاید میخواستم مطمئن شم دیگه نمیاد ... دیگه باید منتظر میشدم .... اما تا دو سال بعدشم منتظر بودیم هر روز ساعتایی که بابا باید میومد هر کدوم کز میکردیم یه گوشه و کسی به کسی کاری نداشت ... شاید هر سه گریه میکردیم ... تا اینکه خونه رو خالی گذاشتیمو یه سال رفتیم خونه ی بابایی مامانی زندگی کردیم ... ولی درد خاصی رو دوا نمیکرد ... اما بازم بهتر از خونه ی به اون بزرگی بود تو اون جای به اون خلوتی .. برای ما سه تا اونجا همیشه سرد و بی روح بود ... خونه ی بچگیامونم نبود ! تقریبا دو سال میشد که رفته بودیم اونجا و خاطرات خوشی توش نداشتیم همش مریضیه بابا بود ! از بیمارستان خاتم اولانبیا اونجا وارد شد ... نزدیکای همونجا بود ... آآآآآآه ه ه ه چه روزایی بود ... بعد از فوتش محمد همش بهونه میگرفت ... همیشه ... نمیخواست بره مدرسه سال جدید شروع میشد ... محمد کلاس سوم میرفت  .. از معلمش میترسید ... مرد بود ... نمیدونم چرا ... خیلی مهربون بود اما محمد میترسید ! تیک عصبی گرفته بود ... چشماشو به یه طرف با یه حالت خاصی  میپیچوند ... خوب شد ... اما یکم انحراف پیدا کرد همون چشمش ... (همش فکر میکنم واسه این اینجوری شد که یه احمقی بهش گفته بود مرد که گریه نمیکنه) و اون از اون روز گریه نکرد !!! کاش مرد نبود ... کاش گریه میکرد تا اینجوری نمیشد ... توی صورت به این خوشگلی ... خیلی به چشم نمیخوره اما یکم که دقت کنی معلوم میشه ... خودش ناراحته از این موضوع ... دکتر میگه با تمرین خوب میشه ... اما سخته ... بمیرم برای داداشیم ... سه شنبه ها عمه ناهید میومد و میبردمون پارک ملت ... محمد اسکیت بازی میکرد ... من و نگین با هم حرف میزدیم اگه میومد ... زمستون و تابستون عمه میومد ... اونم خسته بود ... تنها تر شده بود ... اما میومد چون مارو دوست داشت مام داشتیم و داریم ... یه سه شنبه مشکلی براش پیش اومده بود که نمیتونست بیاد ... نمیدونین محمد چی کار کرد ... انقدر گریه کرد و بی تابی کرد که خدا میدونه ... زنگ زد بهش هر چی از دهنش در اومدو بلد بود بهش گفت ... نمیدونم چرا شاید طاقت نداشت ... خب فقط یه پسر کوچولو بود ... حالا محمد بزرگ و بزرگتر میشه ... محمد کوچولوی 10 ساله حالا 15 سالشه ... حالا بزرگ میشه اما باباش نیست ... حالا خیلی جاها لازمش داره اما نیست ... من نمیفهمم نمیدونم ... نمیتونمم بفهمم اون یه پسره شاید خیلی بیشتر از من این نیاز رو داره اما ... یه الگوی خوب تو این سن لازمه ی هر پسر بچه ایه ... واقعا اون چی کار میکنه ؟!  اما روز به روز بیشتر شبیه بابا میشه . دستاش انگار که دستای باباس ... صورتش شباهتهایی داره اما مثه من کپی بابا نیست ... ولی حالتاش حرکاتش ... مدل خوابیدنش ... امیدوارم اخلاق و منشش هم مثه اون بشه ... انگار روح بابا رفته تو جسم محمد ... من که همیشه دعاش میکنم که همونجوری بشه ...


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
۱) خیلی مهم نیست بدونی من کیم ! مهم اینه که بفهمی چی میگم !
۲) این جا یه وبلاگه و من نویسنده ی یه وبلاگ ! فقط همین ...
۳)این یه موردو با توام که میای اینجا رو میخونی و میری .. حالا هر کی میخوای باشی باش . فقط بدون اینجا یه کتاب رمان نیست که بخونی و بگی به به یا اه اه و بری ... وقتی میخونی باید حرفی برای گفتن داشته باشی .. حالا ممکنه همیشگی نباشه اما میتونه تو ۱۰ بار دو بار باشه ! اینجا یه وبلاگه و من قسمت نظراتشو واسه ی تو باز گذاشتم .اگر حرف بزنی منم بیشتر میفهمم .. خیلی چیزها رو ... منم یاد میگیرم ! پس اگر میای حرف بزن .. اگر میخونی بنویس ... وگرنه نیا ! ( ناراحت نشو اما من بدم میاد که حرف بزنمو طرف مقابلم همینجوری برو بر منو نگاه کنه بدون هیچ عکس العملی!!)
۴) من هیچ وبلاگی رو لینک نمیکنم مگر اینکه مورد تائیدم باشه . به نظر من این لینک گذاشتن ها یه جور تبلیغ به حساب میاد و من چیزی رو تبلیغ میکنم که ازش راضی باشم و مورد استفاده ام باشه .. پس لطفا از من نخواین که لینکتونو اضافه کنم :)
۵) از من برای گذاشتن لینکم اجازه نگیرین ..اگر دوست داشتین خبر بدین .. اما اجازه لازم نیست ..:)
۶) هر چیزی که اینجا میخونین خیلی بزرگش نکنین ! اینجا تمام زندگیه من نیست پس قضاوت هم نکنین .. سعی در شناخت بیش از حد من هم نکنین ..
۷) متشکرم :)
شناسنامه کامل من...
دی 1386
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 49885