ذهن مغشوشم یاری نمیدهد ! مکالمات را به یاد نمیاورم ! فقط سبک شده ام ... برای چیزی که نمیدانم بود یا نه ... برای گفتن ... و چقدر گفتن خوب است و خالی شدن از هر چه تردید است ! گرچه هنوز هم از گفتن خیلی چیزها میترسم ... اما باز هم سبکتر شده ام ... بعضی وقتها شک میکنم به این که چطور به خود اجازه دادم که له شوم ... که ندانم چه میشوم ...
(خوردن آن قرص لعنتی هم آرامش نکرد! تنشی که درون تمام افکارش وجود داشت به جسمش نیز سرایت کرده بود ... و سخت بود رها شدن ... اما چاره ای نبود ... یاد آن روزها امانش را میبرید ... و لرزه ای که وجودش را فرا گرفته بود ذره ذره آبش میکرد !
تسبیحش هنوز در دستش بود و تپش قلب رهایش نمیکرد ... انگار که قلبش نیز فریاد میکشید و میخواست از زندان تنگ سینه اش رهایی یابد . اگر میشد خودش بیرونش میاورد تا اینقدر بی تابی نکند ! (اللهم صل علی محمد و آله محمد ... اللهم صل علی محمد و آله محمد ... االهم صل علی ... ) آرام نمیشد ... پتویش را روی سرش کشید . همانطور که خیره به عکس نگاه میکرد بغضش ترکید !بغضی که باید بی صدا اشک میشد ! با تمام وجود سعی میکرد کسی بیرون آن اتاق متوجه دلتنگی اش نشود ! آخرین راه را نیز رفته بود ... آخرین سلام ... و میدانست که بعد از ان همه چیز تمام میشود ... حتی هر انچه در ذهنش میگذشت ... حتی امیدی که تا به حال از ان سخن میگفت !! و میدانست که پایان امید مرگ است ... و میدانست که دیگر همه چیز با اوست ... دادن فرصت یا گرفتن آن ... شاید فرصت خوبی بود برای دوباره بودن و دوباره زیستن ... اما انگار او بود که هنوز نمیخواست باشد و خوشحال بود ازاینکه با نبودنش زندگی را از دیگری هم میگیرد ...
کم کم به این مساله پی میبرد که بعضیها فرصت دوباره زیستن دارند و نمیخواهند .. خود نمیخواهند ... و او نمیتوانست چیزی را عوض کند ... شاید که تقدیر این بود ... فقط باید دل را رها میساخت ... )
به قول یه اس ام اسی : (عشق مثه ساعت شنی میمونه .هم زمان با اینکه قلبتو پر میکنه مغزتو خالی میکنه !) |