آسمون صاف با ابرای سفید ... دریای آروم ... و عشق ... عشقی که فرسنگ ها فاصله داره ... و من هنوز میپرستمش ... انگار که دیوانه ام ... اما همین است ... هنوز هم باور نکردم ... چند سال میگذشت از آن جاده ی سرسبز و ازآن دریای آرام و ماه و شب و مرغان دریایی ... اما از آن حس هیچ نگذشته بود ... و اینبار جاده سبز نبود ... زرد بود و نارنجی ... رنگ دلش بود ... دلش هم دیگر سبز نبود ... و دریا آنشب پر از تلاطم بود و خشمگین ... دوباره به هم ریخته بود ... آشفته میشد وقتی میدید اینگونه بی ارزش است ... چقدر دریا با دلش یکی بود ... باران هم بند نمیامد ... خیلی دوست داشت اولین قدم را به سوی دریا میگذاشت و تا آخر میرفت ...تا جایی که ناپدید میشد ... زیر آن باران چه کسی میتوانست بگذرد از دیوانگی ؟!!! اما حیف که تنها برای خود زندگی نمیکرد ... حیف که بودند کسانی که وجودش برای آنها نیاز بود ... |