دختری در ماه
شعرا مال خودمه (اگه نباشه حتما مینویسم که نیست !!!!)
دوشنبه 26 آذر 1386
بازیچه ...

وقتی گفتم دوست دارم ... گفت منم همینطور ! نگفت نگو ... نگفت حرف نزن ... نگفت خفه شو ... گفت منم همینطور ... من واقعا داشتم اما اون میخواست رفع تکلیف کنه ! یعنی فک میکرد دوست داشتن تکلیفه ؟؟؟ یا نکنه فک میکرد همینجوری میگم ... خب بهش حق میدم ... فکرشم نمیکرد عشق اینجا کاره ای باشه !!! فک میکرد عشقم رو جای دیگه گذاشتمو باهاش حرف میزنم !!! لعنت به عشق ... کدوم یکی از شب گریه هامو دید که به خاطر غرور شکسته شدش بود ؟؟ کدوم یکی از دعاهامو شنید ؟ کدوم یکی از غمامو درک کرد؟ چشمای پف کرده ی منو که از گریه های شب تا صبح شب قبل بود فقط مامان دید و محمد و نوشی ... حرفامو غمامو فقط آزی و آتی شنیدنو نوشی ... اون که ندید من چه حالی بودم ... چه حالی شدم ... الان چه حالیم ... فقط گفت باور نمیکنم و بی تفاوت گذشت ... حتی از یک سالی که سعی کرده بودم یکم فقط یکم احساسمو بیان کنم و براش نوشتم گذشت ... یه روز اومد اینجا و گفت اینا مال کیه ؟ این قصه ها چیه و باز بی تفاوت گذشت ... حسم اینه که به بازی گرفته شدم ... و دیگه هیچ حسی نیست ... یا شاید بهتره بگم یه حسه سرده .. یه حس سرد که هنوز گه گداری وقتی اسمشو میشنوه قلبش به تپش میفته !! نمیدونم چی پیش میاد ... اما تا حالا نخواستم کسیو به بازی بگیرم ... به منم گفتن دوست دارم ... اما من گفتم هیسسس ... گفتم ساکت باش ... گفتم نگو ... منم دوسش داشتم اما اونقدری نبود که بشه باهاش جواب دوس داشتن رو داد .. نمیخواستم بگم اما من ندارم ! نمیخواستم الکی حرف زده باشم ... گفتم نگو ... گفتم برو ... نمیخواستم امید الکی داده باشم ... نمیدونم چقدر فهمید ... نمیدونم چقدر درک کرد ... اما رفت ... حرف نزد رو حرفم ... آخه مثه من بچه پررو نبود !! نمیدونم میخواست منو راحت کنه یا خودشو ... بازم یه دوست خوب و از دست دادم اما ارزششو داشت که همه ی زندگیشو از دست بده ... گر چه همه مثه هم نیستن ... ولی من نمیخوام تا زمانی که تکلیفم با خودم روشن نیست رابطه ای رو شروع کنم ... با اینکه نیااز دارم به دوست داشته شدن و دوست داشتن ... اون موقع نتونستم انتخاب کنم ... هر کدومش یه طرف بود ... یه طرف دوست داشتن بود و یه طرف دوست داشته شدن ... درسته الان هیچ کدومشو ندارم ... اما پشیمون نیستم از کاری که کردم ....


چهارشنبه 21 آذر 1386
همیشه یکی بود یکی نبود!

یه روزی روزگاری

یکی بود یکی نبود

اون که بود ..

خیلی تنها بود

اون که بود ...

یه روز یه نقاشی کشید

یه حوض ابی کشید

کنار حوض آیی

اونی که نبود رو کشید

چسبوندش به دیوار اتاقش

و هر روز بهش نگاه کرد

انقدر بهش نگاه کرد

تا بالاخره اون که تو نقاشی بود

شیفته ی نگاهش شد

حالا اون که نبود

همونی که تو نقاشی بود

هرروز سعی کرد که بیاد بیرون

یه روز موفق شد

اومد بیرون ...

اما کسی رو اون بیرون

پیدا نکرد!

آخه اون که بود

سال ها بود که رفته بود!

اما اون نقاشی هنوز به دیوار بود

اون که بود حالا دیگه نبود

و اون که تو نقاشی بود

حالا به نقاشی نگاه میکرد

که فقط توش یه حوض آبی بود

اون که اون وقتا نبود

حالا بود...

اما دیگه تو نقاشی هم کسی نبود !

                                              آیدا (13/آذر/1386)


سه شنبه 13 آذر 1386
چی میخوام؟ (بازی)

یاسی جون منو به یه بازی دعوت کرده که عنوانش هست (چی میخوام ؟) منم باید 5 تا از چیزایی رو که میخوام بنویسم ... والا راستشو بخواین بنده خیلی چیزا میخوام و 5 تا اصن قابل شما رو نداره ... اما خب یه سری چیزای بزرگی که میخوامو اصن دلم نمیخواد الان اینجا بنویسم ... چون به مرور زمان احتیاج دارن و تلاش خودم ... شنیدین میگن یه چیزی رو نگو انرژیش میره ؟؟  من خیلی شنیدم و بهش اعتقاد دارم ... پس فعلا در مورد چیزایی حرف میزنم که انرژیشون نمیره ...

1) اول اینکه دلم میخواد دوباره کوچیک بشم اونقدر که تو همون خونه قدیمیمون باشیم ... با بابا .بابا از سر کار بیاد با کلی خوراکی یا کتاب و سی دی ... با بابا برم بیرون و خوشحال باشم از اینکه بابا کنار منه ... یا جمعه ها با مامان و بابا محمد بریم سینما .. بعد از اونم شام بیرون ... یا بابا همش هی دم به دیقه بگه آیدا یه چایی به من بده ... آیدا پشت منو میمالی ... یا باهاش برم اداره ... بعد تو خیابون ولیعصر تمام سی دی فروشیارو زیرو رو کنم و کلی سی دی بخرم ... دلم میخواد برگردم به زمان مدرسه ام که بابا میومد دنبالم ... اون موقع دبستان میرفتم ... بعد تو کوچه که راه میریم با بابا بازی کنیم . بازیمون اون موقع این بود که صدای ماشینایی رو که از پشتمون میومدن تشخیص بدیم و بگیم چه ماشینیه ... (الان میفهمم بابا هم چه کارایی میکرده ها ... )

2) دوم اینکه دلم میخواد همون دختر شاد و شیطون 2 -3 سال پیش باشم ... همونی که دست به سر کار گذاشتنو پیچوندنش خیلی خوب بود و همیشه خل و چل بازی در میاورد ... همونی که لذت میبرد از زندگیش با اینکه جای باباش همیشه خالی بود ..

3) دلم یه کسیو میخواد که بشه بهش اعتماد کرد .. یه دوست خوب ... فقط یه دوست ... یکی که ازش نرنجم هیچ وقت ... یکی که بتونه یکمی جای خالیه یه کسایی روپر کنه ... شاید یه سری دوستای قدیمیو ... نمیدونم شاید نفهمین چی میگم ...

4) اما اگه خیلی راستشو بخواین همون دوستای قدیممو میخوام اما وقتی نمیشه و نیستنو نمیخوان که باشن ... از دست منم کاری ساخته نیست ... شاید برام مهم باشه اما خب میگم که نه مهم نیست برام ... و به همون دوستی که تو مورد 3 گفتم اکتفا میکنم ... روزگاره دیگه چه میشه کرد ...

5 ) دلم یه اتاق بزرگ خوشگله رنگی میخواد ... دیوارهای زرد و سبز ... پرده های زرد و سبز و نارنجی ...

6) من این شماره رو خودم اضافه میکنم چون اگه نگم تو دلم میمونه ... دلم یه مسافرت تنهایی و با آرامش میخواد ... مثلا کیش ... دریای کیشو الان خیلی میخوام ... تصورشم آرامشبخشه چه برسه به خودش ...


یکشنبه 11 آذر 1386
یکی بود یکی نبود ...

۱)براش مهم نیست ... منو یادش نیست ... سکوت میکنه ... میگه فرقی نمیکنه ... هیچی نمیگه ... سکوت میکنه ... باور نمیکنه ... باور نداره ... فکر میکنه دروغه ... نه اصلا فک نمیکنه ... چون براش مهم نیست ... براش فرقی نمیکنه ... پس سکوت میکنه ... براش مهم نیست ... پس سکوت میکنه ... و در آخر باز هم سکوت میکنه ... میتونه حرف بزنه ... اما سکوت میکنه ... معلوم نیست چی میخواد ... نمیفهمم ... فقط فهمیدم هر چی هست به جز من !!!! پس سکوت میکنه ... پس هیچی نمیگه ... میترسم آخر خفه بشه از نگفته ها ... شایدم منو خفه کنه ...

۲)دیدی ؟دیدی چی شد امروز خندیدم ... به همون چیزی که همه پارسال پیارسال بهم میگفتن بالاخره بهش میخندی ... آره بالاخره خندیدم .. اما خیلی تلخ بود ... خیلییییییییییی ... به شهامتم خندیدم ... تلخ خندیدم ... به جراتی که معلوم نبود از کجا اومد ... همیشه اونایی که پرروترن بیشتر ضربه میخورن !!! هوم ؟؟

۳)یک دو سه چهار ... من چه عددی رو دوس دارم ؟ به جز 7 ! همون هفت ... سه رو هم دوس دارم ...

۴)دلم میخواد مغزم رو طبقه بندی کنم ... یه فایلایی رو بایگانی کنم و بذارم که خاک بخورن . ببندمشون و دیگه بازشون نکنم اما واسه روز مبادا نگهشون دارم ... (شاید این کارم نشات میگیره از یه امید واهی !!!) اما یه فایلایی رو باید بریزم دور !!! امیدی نیست بهشون حتما دیگه ... نه اینطوری نمیشه گفت ... امید هست اما حسش نیست ...

چرا انقدر این جریاناتو مثه آدامس کشی کش دادم .... انقدر کش داده شدن که آخر در رفتن از دستمو خوردن تو سر و صورت و موهام ! حالا باید موهامو قیچی کنم ... آدامسو که نمیشه با شامپو تمیز کرد !!!!

۵)ببینم دکتری رو سراغ ندارین که مغزو ساکشن کنه ؟؟؟ میخوام یه قسمتاییشو در بیارم !!(نه مطمئن باش پره پره ... همش مغز خالصه ... از گچ و سیمان و تخته و آهن پاره خبری نیست !!! )

۶)یه روزی روزگاری یکی بود یکی نبود ... اون که بود همیشه تنها بود ... اون که نبود هم تنها بود ... اما اون که نبود اصن نبود ... اون که بود میون هزار تا دیگه بود اما بازم تنها بود ... شاید چون منتظر اونی بود که نبود ... اونی که نبود اما منتظر کسی نبود ... اونی که نبود معلوم نبود که کجا بود !!! معلوم هم نشد ...

پی نوشت : من خیلی آدم صبوری نبودم ... حالا بهتر شدم ... اما خب یه چیزایی رو اینجادوساله که  تحمل کردم ... اما دیگه شرمنده ام ... من از کامنتایی با این مضمون (سلام ... وبلاگت خیلی قشنگه ... به منم سر بزن ... ) بدم میاد ! یعنی دیگه حالم بهم میخوره ... از این به بعد یه همچین کامنتی ببینم  تاییدش نمیکنم ... شرمنده دیگه ... گفتم که بعدا ناراحت نشین ... 


جمعه 9 آذر 1386
زندگی زیباست ..

-سلام

-سلام بفرمائین؟

-ببخشین آقا مثه اینکه اشتباه گرفتم !!

-خواهش میکنم ! ما مطمئنین ؟!

-بله مطمئنم ...

-یعنی دو ساله دارین اشتباه میگیرین ؟

-بله همینطوره ... دو ساله دارم اشتباه میگیرم ... متاسفم !!!

-خواهش میکنم اما من هنوز مطمئن نیستم که اشنباه گرفته باشن ..

-دیگه مهم نیست همین که من مطمئن شدم کافیه ... 

 

قسم به عشقمون قسم همش برات دلواپسم .. قرار نبود اینجوری شه یهو بشی همه کسم ... راستی چی شد ؟چی جوری شد؟ اینجوری عاشقت شدم؟... شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم ... به ملاقات آمدم ببین که دلسپرده داری...چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری؟؟... نگاهم کن دلم روعاشقانه هدیه کردم... تو دریا باش و من جویبار عشق و در تو جاری ...

 

اگر بخواهم از خودم بگویم دیگر هیچ نمانده است از من .... من با من دیگر هیچ است ... جسمی پوچ با روحی فراری  که عمریست پرواز کرده و رفته .و این توصیف من از من است ... از منی که هیچش باقی نمانده است ... از منی که سعی میکند تکه های خورد شده اش را پیدا کند و منی که هنوز امیدش را از دست نداده است ... چه روزگاریست ... چه قشنگ خودت خودت را خورد میکنی و درون سطل زباله میریزی و بعد تازه دیگری را مقصر میدانی ... چه قشنگ زندگی را میبازی و دوباره بلند میشوی .. حتی بدون اینکه چیزی از تو باقی مانده باشد ... اما میدانی که مجبوری ... چه قشنگ زندگی را با لبخندی شیرین که هر روز صبح بر روی لبانت نقش میبندد آغاز میکنی و شب با اشکهایی که فقط خود میبینی به پایان میرسانی ... چه قشنگ زندگی میکنی حتی وقتی زنده نیستی !!!

از من چه میماند .. وقتی تو با من نیستی ؟؟؟ هیچ !!

 


   1      2    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
۱) خیلی مهم نیست بدونی من کیم ! مهم اینه که بفهمی چی میگم !
۲) این جا یه وبلاگه و من نویسنده ی یه وبلاگ ! فقط همین ...
۳)این یه موردو با توام که میای اینجا رو میخونی و میری .. حالا هر کی میخوای باشی باش . فقط بدون اینجا یه کتاب رمان نیست که بخونی و بگی به به یا اه اه و بری ... وقتی میخونی باید حرفی برای گفتن داشته باشی .. حالا ممکنه همیشگی نباشه اما میتونه تو ۱۰ بار دو بار باشه ! اینجا یه وبلاگه و من قسمت نظراتشو واسه ی تو باز گذاشتم .اگر حرف بزنی منم بیشتر میفهمم .. خیلی چیزها رو ... منم یاد میگیرم ! پس اگر میای حرف بزن .. اگر میخونی بنویس ... وگرنه نیا ! ( ناراحت نشو اما من بدم میاد که حرف بزنمو طرف مقابلم همینجوری برو بر منو نگاه کنه بدون هیچ عکس العملی!!)
۴) من هیچ وبلاگی رو لینک نمیکنم مگر اینکه مورد تائیدم باشه . به نظر من این لینک گذاشتن ها یه جور تبلیغ به حساب میاد و من چیزی رو تبلیغ میکنم که ازش راضی باشم و مورد استفاده ام باشه .. پس لطفا از من نخواین که لینکتونو اضافه کنم :)
۵) از من برای گذاشتن لینکم اجازه نگیرین ..اگر دوست داشتین خبر بدین .. اما اجازه لازم نیست ..:)
۶) هر چیزی که اینجا میخونین خیلی بزرگش نکنین ! اینجا تمام زندگیه من نیست پس قضاوت هم نکنین .. سعی در شناخت بیش از حد من هم نکنین ..
۷) متشکرم :)
شناسنامه کامل من...
دی 1386
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 49899