|
امروز یکم با روزای دیگم فرق داشت دو تا اتفاق جالب برام افتاد . امتحانو که دادیم از مدرسه اومدیم بیرون .یه سری از بچه ها واستاده بودن دم در مدرسه . ساعت حدود 9 بود بچه ها داشتن تصمیم میگرفتن که بریم پاساژ . منم پریدم وسط و گفتم بریم .یکم واستادیم که چند تا دیگه از بچه هام بیان . همینجوری با هم حرف میزدیم که به این نتیجه رسیدیم که آخه کله ی صبحی بریم پاساژ چی کار کنیم یه دفعه من گفتم خب پس بریم پارک !!! حالا من هیچ وقت پارک نمیرما اصلا از پارک بدم میاد ولی یه دفعه دلم خواست برم دیگه ! چی کار کنم؟! آقا چشمتون روز بد نبیینه یهو همشون باهم گفتن نه پارک؟ اونم الان؟ مگه دیوونه ایم زشته وای وای !!! ولی فقط یه نفر گفت آره خیلیم خوبه اونم دوست همیشه عزیزم نوشزاد بود . خلاصه کلی دم در مدرسه معطل شدیم . منم گفتم آقا خداحافظ ما که رفتیم . با دو تا دیگه از بچه ها که خونشون همون طرف بود راه افتادیم البته پارک نرفتیم ولی همینجوری تا یه جایی رفتیم بعدشم برگشتیم که بریم خونمون دیگه! خیلی پیاده روی رو دوست دارم خیلی زیاد . البته یه تیکه رو ماشین سوار شدیم اونم به خاطر نوشی. اخه گناه داشت دیگه بیچاره! خلاصه سوار ماشین شدیم آقای راننده یه دفعه 2 تا کارت داد به من و نوشی .بالای کارت نقاشیه حضرت عیسی بود و پایین کارت نوشته بود (( خداوند شبان من است.محتاج به هیچ چیز نخواهم بود. در مرتعهای سبز مرا میخواباند- به سوی آبهای آرام هدایتم میکند و جان مرا تازه میسازد )) (( مزمور 23: 1-3)). خیلی برام جالب بود انگار یه لحظه آرامش گرفتم . آرامشی رو که خیلی وقت بود نداشتم .دیگه حرفهای نوشزاد رو هم نمیشنیدم اونم تند تند از انجیل میگفت و شرو کرده بود با راننده حرف زدن من که هیچی نفهمیدم یعنی نشنیدم !خلاصه به فال نیک گرفتمش. احساس کردم خدا با این کار خواست دوباره بهم یاداوری کنه که همیشه پیشمه و من هیچ وقت تنها نیستم . بعد از اینکه از ماشین پیاده شدیم یه پسر خیلی خوشتیپ و خوشگلی رو دیدیم فقط قدش خیلی بلند نبود من اول قیافشو ندیدم فقط به نوشی گفتم این چه تیپش هنریه .ولی وقتی روشو برگردوند نوشی دیدش یه دفعه گفت آیدا چه قدر شبیه باباته...
آره یه لحظه دیدمش عین جوونیای بابام بود . خیلی دلم براش تنگ شد. دلم میخواست برم واستم روبروش همینجوری نگاش کنم. ولی خب اصلا یه همچین کاری امکان نداشت!!! خلاصه اومدیم خونمون دیگه . اه دوباره خونه تا رسیدم و در و باز کردم حالم گرفته شد یاد همه ی اتفاقاتی که افتاده بود افتادم آه چه بد ... . منم رفتم خوابیدم شاید زیاد فکر نکنم ولی تا خوابیدم فکرای مسخره . خاطرات . یاداوریه گذشته . خوابمم که برد خواب - کابوس . خوابای اون فکر کنم یواش یواش به کابوس تبدیل میشه یه کابوس شیرین و دوست داشتنی البته ... !!! چه قدر حرف زدم !!! هنوز درسم تموم نشده .امتحان دارم مثلا فردا! |